پیاده می روم ...

از قدیم پیاده می رفتم

تا حالا که پیاده باید رفت

روبروی سکو نشسته بودم

چه حالا

چه بعد که دیگر هم تو را از غسالخانه می آورند ...هم  مرا

بدن هامان را دیگری می شوید

تو را مردی و مرا زنی

تو را دستی ومرا دستی

بی ترس زمین خوردن

بی ترس کف به چشمانمان

بی ترس آب جوش

غصه های بزرگ خوردن ندارند

قصه های کوچک خواندن

پیرامونمان اینهمه فاجعه

مردن خالصانه ی درد میان انگشتان مرهم

فصل تابستانی که برگ سبز می ریزد هم پاییز است

برگشتن خاطره ها

چه بخواهی چه نخواهی

شور مست ... مرنجاب ... نئور ...

روزهای پیش از رفتنت

 روزهای بعد از آمدنت

هرگز نزادنم ... هرگز نخواستنت

چشمان خاموش نوا

گرمی  باغ یو

حرارت من با ترنج

آه هایی که کشیدنش را دوست داشتم

پول هایی که خرج کردنش

چقدر زمین اخراجم کرد ... آسمان ابداعم

میزبان 40 نفره

ضرباهنگ خوابی که چشمانت را

جمله هایی که لبانم را

گریه های شبانم  را

بی ودکا

با ودکا

من از قدیم مست بودم

تا حالا که مست باید بود ....

/ 4 نظر / 27 بازدید
saeed

سلام و عرض ادب آدم که به آرشیوتون نگاه کنه دیگه باید فقط سکوت اختیار کنه امیدوارم بتونم از بار تجربیاتتون به ما هم با حضور تو وبمون صدقه بدین ممنون و خوشحال از آشنایی با وب بسیار زیبای شما

فانوس

هرگز نباشد سقف آرزوهایت سر پوشیده

پوریا محبی

زیبا بود ... برای صرف چند شعر ساده به وبلاگم دعوتید . منتظر نظرات شما هستم . در صورت تمایل جهت تبادل لینک مطلعم کنید . http://pooriamohebi.blogfa.com

الهام

غصه های بزرگ خوردن ندارند قصه های کوچک خواندن[گل]