روزی مرگ تو را فرا می خواند...

هر چه عریان می شود بدنم

سخت تر می شود تماس تنم

از تو، از زندگیم انتقام گرفت

تار و پود تنیده بر کفنم

/ 6 نظر / 7 بازدید
غزل

" خدای من ! چرا گریه می کنند؟! درک کردن من انگار سخت تر از از دست دادنم بود ... قبول ! کمتر از آنها نفس کشیدم ٬ اما به اندازه آنها درد کشیدم ... چرا وقتی کسی از پیششان رفت ٬ تازه می فهمند که بود ؟! ... خود را مسخره کرده اند یا مرا ؟! " .............................................. دوس داشتی خوش حال میشم بیاییییی وبمممم

آمد

و اين نهايت من است ،

مهرداد افضلی

سلام.حس کارهاتون خوبه فقط باید روی شیوه ی بیان تون بیشتر دقت کنین.در این کار مصرع اول و سوم اشکال وزن داره که به راحتی برطرف میشه.