هر هزار سال یکبار

 

 

 

"هو"

 بسیار هیجان بزرگی ست آفرینش بی دلیل این لالایی

حیف شد انگیزه هایت را قلاب سنگ کردی

هر هزار سال یک بار یک گوسفند از اینجا می گذرد

و هر بار دو تا بع  بع  می کند و می رود

هر هزار سال یک بار ما آفریده می شویم

یکی از ما پشت این تریبون می رود

یکی دیگر گوش می دهد

یکی دیگر انقلاب می کند

یکی هم پیدا می شود برود دستشویی

توی دستشویی زیاد معطل می کند

باز که می گردد تریبون ها را انقلابیون شکستند

و مردمی که گوش می دادند کر شدند

حالا جای دنج و خلوتی که پیدا بشود

می شود سیگاری آتش زد

کتاب خواند

مقاله نوشت و چاپ کرد

سخنرانی کرد

برای مردمی که فقط گوش می دهند و نمی شنوند .

/ 4 نظر / 15 بازدید
مهدی ذ

آفرین... این آخریی بهتر از همه بود.مخصوصا قسمت صوتیش، دو تا بع بع

رضا نوروزی

سلام زهره جان خوبی؟؟ من رو که می شناسی کی ام :D امروز سر کلاس کنار دستت نشسته بودم و عجب پشه های مزاحمی هم بود :D!! وبلاگ قشنگی داری مخصوصا طراحیت ات خیلی عالیه و لذت بردم از طراحی وبلاگت می گم توی این شعرت دیدم از گوسفند گفتی یاد شازده کوچولو افتادم:D

سپهر

سلام زهره یحیایی چهل ساله. چه زود چهل سال ات شد زن! من اما هنوز سربازی م تمام نشده. شعر هات رو می خونم اینجا. و قربان ات

سانی

اینو فهمیدم[نیشخند][نیشخند][نیشخند] خیلی باحال بود دستت درد نکنه[ماچ]