برای تو

 

برای زمین شعری آرزو می کنم

و نگهبانی مهربان با کلاه خودی ،

برای تو اتفاقی آرزو می کنم

و دستهایت را به رنگ لاجورد ،

برای ندانستنم اشتیاقی که بزرگ می شود

و آگاهی ام آنچنان که در چشم های روشنت می نشیند

نگاه اندوهگینت قلبم را تهی می کند از هرچه احساس می کنم

صدایم را از هرچه فریاد می زنم

موهایم را از هرچه باد

و هق هق بلوغی که زنده باد ، مرده باد خیابان هاست

تو در فنجان من می نشینی و قهوه ام را شیرین می کنی

و دستهای سترگت پروانه های شانه هایم را شکار می کنند

حس عمیقی که خرد می کندم .

 


به شکلی بی بازگشت می کشانیم

و پاره های تنم را عریان تر از پیش می کنی

آوازهایم لهجه ی تو را گرفته اند

و سلامم از دل زمین شنیده می شود

انتظار من به زودی پایان می گیرد

تو به دنیا می آیی

زودتر از پیش

آنگونه که من خواستمت

از مرزن آباد ها می گذری

و به من می رسی

بویت را از دشتهای جنوب استشمام می کنم.

 


زمینی که تو باید در آن گام بگذاری هنوز ساکنانش را نیافته

اگر تو را بیابد من چه خواهم کرد ؟

چقدر تنها خواهم شد و ریه هایم از بوی تو خالی خواهند شد

وانمود نمی کنم که به تو نزدیکم

نزدیکم ، آنچنانکه ...

هر چند باور نداری و فکر می کنی که تنهایی.

/ 0 نظر / 7 بازدید