آرمان شهر

هو

چند روز پیش بود ( این اولین خاطره ی زندگی در سال 88 است اونم چه سال اصلاحی در چه الگویی و چه مصرفی ) که توی یه تاکسی نشستم . متاسفانه به علت شلوغی و نبود تاکسی و خلاصه اینکه وضع ناجوری بود و بر خلاف میل باطنی و عملکرد همیشگی ام مجبور شدم تاکسی ای که صندلی یِ جلویش پر است و انتخاب کرده و به همراه دو آقای از ولایت آمده ای در اتومبیل بنشینم .

 

آهنگ روی صحنه :بخورم تو رو ، تو که لبهات طعمه توت فرنگیه ، بخورم تو رو تو که چشمات به این قشنگیه ، بخورم تو رو رنگ قرمز پوشیدی جیگر شدی ، بخورم تو رو والی آخر...

 

آقایون داخل تاکسی که در کنار بنده نشسته بودند گویا بسیار فیض زده شده بوده و به شدت می خندیدن و در قسمتهایی از آهنگ تکرار هم در کار بود .خلاصه هنوز پاسی ازاین آهنگ زیبا نگذشته بود که آهنگ بعدی با جلوه ای متفاوت تر شروع شد :

تو که عروسکی تو که ملوسکی دییونه ی اون چشاتم ... چه جوری؟ چه جوری ؟ اینجوری ...... و  بچرخون اون کمر و ....

و دوستان داخل تاکسی مشعوف تر شده بودند و اینجانب بسیار منزوی تر از پیش با فاصله ای 2 متری از دوستان محترم در ماشینی تقریبن 5/1 متری نشسته بودم چنانکه گویی داشتم از پنجره به بیرون می پریدم .

 

در اواسط آهنگ دوستانِِ خندان و شادابمان با انرژی ی مضاعف از اتومبیل پیاده شده و رفتند . بعد از چند لحظه Sosy mankan ( پدیده ی امسال ) شروع به خواندن کرد که با تلفیقی از سخنان آقای تاکسیران رشته ی سخن Sosy عزیزمان از دستمان در رفت و ملتفت آقای تاکسیران شدیم .

 

بعله ، اینم از جوونهای ما ( اشاره به پسر موتور سواری که روی موتور نشسته بودند و موهایشان به بالا متمایل و سیخ شده بود و شلوارشان جوری بر روی باسن کوچکشان قرار گرفته بود که لباس زیرشان با مارک ورساچه نمایان شده بود )( با در نظر گرفتن اینکه خود آقای راننده ی تاکسی 30 سالی بیشتر نداشتند ) . اینم شد طرز لباس پوشیدن آخه ، زشته بابا ،حالا خواهرمونم تو ماشینِه ولی دیگه مرد که نباید این کارا رو بکنه .زیرابرو ورمیدارن ، آرایش می کنن . این چیز میزا مال زنهاس ، زنها این چیزا رو میمالن و این کارارو می کنن که قشنگ بشن که بپسندنشون .

البته خیلی از دختر خانم ها هم دنبال همچین تیپ هایی هستن و خوششون میاد ها.

 

شخص بغل راننده : بعله ولی خب همه چیز هم نمیشه تقصیر جوون ها انداخت .

منم که دیگه تقریبن له شده بودم ( خودمم ناراحت شدم ) در خواست ایستادن کردم و از تاکسی پیاده شدم .

 

درک عمیق خودم از این ماجرا خیلی سطحی بود ، به طوری که با دیدن مغازه هایی که برای دیدن آنها این همه خفت و خاری و تحمل کرده بودم ، همه چیز از یادم رفت و بعد از اینکه خریدم انجام شد سعی کردم به تجزیه تحلیل بپردازم .

باید بگم ، البته به زبان ساده : اینم از کشور مردها ، نه خیر دنیای مردها .

 

/ 7 نظر / 240 بازدید
آیدین

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است [گل]

آیدین

سلام که صمیمانه ترین نام خداست سلام زهرا جان خوبین شما؟ خب خاطره ی جالبی بود حالا گذشته از برداشت شما و اظهارات بقیه شما لطف دارید به ما مردها سپاسگذارم [چشمک] شاد زی نازنین یا حق

نتيجه اخلاقي داستان: بهتر است اگر به خريد ميرويد ماشين شخصي خود را فراموش نكنيد . گور پدر فرمايشات سال نو

سید مهدی موسوی

اتفاقا درباره همین ترانه چیزکی نوشته بودم و البته ترانه های مشابه... خانم ترکمانی هم فکر کنم در داستان «فلفل سیاه» که لینک داده ام ایده های مشابهی داشتند...

سمیرا یحیایی

به خدا خودمم ناراحت شدم...انقدر در طول روز ،زندگی دچار انفجار تضادها شده که مدت هاست بهشون فکر نکرده بودم...بی خیال خانم بی خیال

مرسده

زهره جان بسیار متن زیبایی نوشته بودی واقعا کیف کردم و به حال تو ناراحت شدم .امیداورم سال خوبی داشته باشی. بی خیال