سلام

امروز دلم خواست يک غزل از خودم بنويسم . ولی حيفم اومد اين صفحه رو اينجوری سياه کنم ياد منزوی افتادم . نمی دونم چرا ياده يه غروب توی پارک لاله جلوی نگارخانه لاله .اينم يه غزل زيبا از شاد روان حسين منزوی .

با هر تو و من ، مايه هاي ما شدن نيست
 هر رود را اهليت دريا شدن نيست 


 از قيس مجنون ساختن شرط است اگر نه
 زن نيست انديشه ي ليلا شدن نيست


بايد سرشت باد جز غارت نباشد
 تا سرنوشت باغ جز يغما شدن نيست


 در هر درخت اينجا صليبي خفته ، اما
 با هر جنين ، جانمايه عيسي شدن نيست


 وقتي كه رودش زاد و كوهش پرورش داد
 طفل هنر را چاره جز نيما شدن نيست


 با ريشه ها در خاك ،‌ بي چشمي به افلاك
 اين تاك ها را حسرت طوبي شدن نيست


 آيا چه توفاني است آن بالا كه ديگر
 با هر كه افتاد ، اشتياق پا شدن نيست


 سيب و فريب ؟ آري بده . آدم نصيبش
 از سفره ي حوا به جز اغوا شدن نيست


 وقتي تو رويا روي اينان مي نشيني
 آيينه ها را چاره جز زيبا شدن نيست


 آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد
 راهي براي شعر جز شيوا شدن نيست ...........حسين منزوی



 

/ 1 نظر / 15 بازدید
mm312

سلام دوست من. اگه مايل بودی ميتونی اين آخرين پست منو ببينی و دربارش بنویسی، فکر کنم یه موضوع جدید و جالب برات باشه. به اميد ديدار.