هوالعليم

باز از باغ اساطيری دل سيبی چيد

ولی اينبار به ريش من و دل می خنديد

آمد از عمق هوس های دلش با شهوت

باز هم پيکر عريان مرا می بوسيد

باز خورشيد نگاهش به پس ابری رفت

شايد از اول اين قصه مرا می فهميد

آمد و چشم مرا باز به دنبالش برد

مرد رويايی من ، آه ، همان بود که ديد

مرد رويای من ، اين مرد اهورايی من

به تمنای دلش گرد تنم می پيچيد

دست من خنجر زهری به وجودش زد و بعد

دل من از هيجان سخت به خود می لرزيد

بعد برخاستم و زخم تنش را ديدم

که شبيه گل سرخی ز تنش می پاشيد

آه در آخر خط باز به خورشيد بگو

مرد رويای من از درد به خود می پيچيد ! (زهره)

                 ۸۰/۴/۴ ساعت ۲ شب خوابگاه قم .

/ 3 نظر / 5 بازدید
vahab

سلام ... از يه خوابگاه در تهران برايتان می نويسم ...شعری که نوشتيد زيبايی خاصی داشت ...از خودتان بود ( اگر هست نبوغ زيبايی داريد و اگر نيست سليقه خوبی داريد ) ...اما در هر حال زيبا نوشته بودبد ..با خوندن شعرتون هوس نوشتن به سرم زد ..شايد تو اين غروب دلگير جذاب باشه ..به هر حال خوشحال شدم ... منتظر نظر شما در وبلاگ خودم هستم ...در پناه حق شاد باشيد

samira

ای بابا آقا جان خوب اونی که وبلاگ نويسه حتمن شعر های خودش ديگه.... ای بابا....بله ياد باد آن روزگاران ياد باد

سيد مهدی موسوی

ممنون كه سر زدين... شعرهايتان را هم خواندم اميدوارم با همين اشتياق جلو برويد هرچند توجه به فضاهاي امروزي و مدرن را در شعر فراموش نكنيد... موفق و پيروز باشيد و به اميد روزهايي بهتر...