ذائقه

مدتهاست که ننوشتم .

هو

شروع که می شود صبح

غروب زمزمه می کند  و  تاریکی  وحشتیست از که کجای زمینی ؟

پاسخی استفراغ می کند خودش را

 می چسبد

به دامن مادران شهر

از شایعه لبریز

مارش می زنند اذان را

- از کهیرهای تنت بگو

- خیلی سخت بود انگار                    وقتی نفس نمیکشید.

/ 2 نظر / 17 بازدید
رضا

چه خوب. با چه شعر خوبی برگشتيد...

سپهر

سلام شعر خوبی بود. و قربان ات.