نارنج برای چاقو

هو

 

همیشه بر فراز این کوه راه رفتن نشانه ای از اوج برای تو نیست

وقتی جاده های طویل از این دیار داشتند می گذشتند

هر لحظه خود آن لحظه را در برگرفته بود و راه معنای خود راه بود

من فقط کس دیگری بودم

وقتی گریه نمی کردم و حرف می زدم

آشیانه ی من فقط سکوت را به من آموخت

و مادرم صبر را

کاش پرنده ها برای درختان لالایی می خواندند

و نارنج برای چاقو

و دست برای نوازشتآماده بود

و قناری ها در خواندن به سبقت .

از نسل نادر شاه بودند اسب ها

و اقوامشان بر باریکه های چوب راه می رفتند

اندازه های مردن من تابعیت نداشت

از بودن

شدن

رفتن

عمرم را که به گمانم با ارزش است

بی ارزش تباه کرده ام و گویا تمام تباهی ام از گل و لای پر است

گل و لایِ بودن

شدن، رفتن .

/ 3 نظر / 14 بازدید
سمیرا یحیایی

و اکنون باید به تنهایی پی برم که پس از این همه راه تو را و نور چشم ام را از دست داده ام ...بگذار همه رفته باشند.. بگذار تو هم رفته باشی... توفان عظیم صدای ربوده را باز نخواهد آورد( هوشنگ ایرانی)

سمیه

نارنج را چاقو بزن تا با عطرش اسب ها هم رم کنند[ناراحت]

سوزان

سلام عزیزم,خوشحالم از اینکه با وبلاگ شما و نوشته هاتون آشنا شدم,بعضی هاشون رو خیلی دوست داشتم,مثلا این جمله رو: ( همیشه بر فراز این کوه راه رفتن نشانه ای از اوج برای تو نیست) که با اجازۀ شما تصمیم دارم همراه با چند جملۀ دیگه از نوشته هاتون بزنم زیر شیشۀ میزم.شاد باشید و خندون.