نوشته ای بر فیلم زنگار و استخوان ( ژاک اودیار )

فیلمی درباره ی غریزه و نیاز که شاید بتوان نامش را عشق گذاشت...!

نهنگ استعاره از غریزه است . علی استعاره ای از نهنگ . علی غریزی عمل می کند و هر چه در ذهن دارد می گوید و انجام می دهد  ، گرسنه می شود و به هر شکل خود را سیر می کند ، بی پول می شود و در جامعه ی متمدن دزدی می کند ، مشت می زند تا هم سرگرم باشد هم زندگی کند ...و البته همیشه روی پاست و غریزه ی استفانی را هم بیدار می کند ... نهنگ تربیت شده ی انسان و قاعده مند قوانین تربیتی اش ، برای غذا رام استفانی ست اما وقتی غذا خود استفانی می شود آن را می بلعد در حالیکه دوستش دارد و استفانی نیز ... ما در لحظه های بسیاری از زندگی مان می خواهیم غریزی عمل کنیم چون نهنگ ، اما تمدن دست و پا گیر بشری و قوانینش نمی گذارد ...جهان ما را به سویی می کشاند که شاید به راستی به آن تعلق نداریم.جهانی که شاید به ظاهر تمیز و متمدن و خوش بو باشد اما امنیتش نا چیز است بنابراین انسانی که در کنار انسان های دیگر زندگی می کند به شدت تنهاست و در برابر این عدم امنیت به شدت حقیر می شود ... شاید همین باشد که باعث می شود فرزند علی در میان سگ ها بلولد و بازی کند و در خانه ی آنها احساس امنیت بیشتر و بهتری داشته باشد تا در میان جهانی که آدم بزرگ ها برایش رقم زده اند ...اما علی که همواره در بسیاری از اعمالش غریزیست به فرزندش می گوید از سگ ها دوری کند چون بوی بد می دهند و کثیفند و فرزندش را با آب می شوید ...

علی در بسیاری مواقع غریزی عمل می کند و ناگهان لحظه ای فرا می رسد که باید فرزندش را نجات دهد اینجا عشق غریزه اش را تکمیل می کند و دست یخ زده اش که به شکستنش حتا چاره ای نیست .... اینجا علی خود استفانی ست ... دوست داشتن همراه نیاز ... انسان نیازمند متوهم همواره جهان را عرصه ی تسلط خویش می داند اما همواره نیازمند است در لحظه هایی که چاره ای برایش نیست و انگار تفنگی به سمتش نشانه رفته است ... اسلحه ای از طرف خواهرش یا برادرش و یا دوستش ...

ما همه مانند یکدیگریم در حالیکه فکر می کنیم بی نیازیم ، نیازمندیم و در عین نیازمندی دست به بلعیدن دوست خود می زنیم برای بقاء مان ، و یا چون علی برای دوست داشتن فرزندش که لحظه ای فرا می رسید که از او متنفر هم می شد ....دوست داشتنی که شاید جرقه اش را استفانی ی رام کننده نثارش کرده بود ...عشقی غریزی که ژاک اودیار به ما نمایش می دهد عشقی ست بر پایه ی نیاز و برای بقاء و تلاشی ست برای زندگی...همچون دیگر موجودات و شاید خشن تر از دیگر موجودات.... عشقی که مابین عشق غریزی و عشق بشر متمدن با تعریف های پر طمطراقش گیر کرده است و به زور دارد نفس می کشد ..../ این چیزایی بود که من دیروز سعی می کردم به دوستانم در کلاس بگویم که متاسفانه یا خوشبختانه مورد تمسخر واقع شدم و چرایش را باید از بشر متمدن پرسید که همواره به دنبال آزادی و دموکراسیست نه به دنبال غذا و پول ...!!!

/ 9 نظر / 20 بازدید
ارمین پارسا

سلام دوست من وب خیلی قشنگ و نازی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم منتظرم زود بیا بازم میگم وبت خیلی قشنگ بود به امد دیدار :)

تراوش

سلام ودرود برشما درسته که هرگل یه بو یی داره ولی اشعارت چیزه دیگس. چرا اینا رو در قالب شعر عنوان نمی کنی؟ شما استعدادشو دارید. موفق و پایدار باشی

ستایش

سلام عزیزم وب خوبی داری من وبت را پسندیدم دلم میخواد ادرست را تو سایت من ثبت کنی یه سری به من بزنم منتظرتم عزیزم

دختری از تهران

سلام امروز فقط دارم وبگردی می کنم من عاشق وبگردیم از وبلاگت خوشم اومد واسه همین برات وقت گذاشتم و نظر نوشتم تو هم بیا تو سایت من و آدرست بذار دارم یه لیست بزرگ از وبلاگهای جالب جمع می کنم منتظرتم

سحر

(آیکون جییییییییییییییییییییییییییییغ) زهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره!!!!!!!!!! خودتی؟ ؟؟؟؟ ؟؟ اول گفتم تشابه اسمی یه... بعد که عکستو دیدم گفتم تشابه شکلی یه... الان شوکه ام... خوشحالم... دلمم واسه همه بچه ها یه ریزه شده... خصوصا" واسه خودت(آیکون بوس بزرگ! ازون آبداراش) خبر چی بدم؟ هستم دیگه... هنو زنده ام زهره جانم! شما کجایی؟ چه می کنی؟.... خیلی دوس دارم بازم ببینمتون. اومدی شهر خاطرات خبرم کن.

سحر

نازنین! آیکون که قابل شما رو نداره شما جون بخواه! من احتمالا" برای دوره های ضمن خدمت تهران بیام هر وخ اومدم خبرت می کنم. به شرطی که اینجا میای بی خبرم نذاری. جاذبه’ دود شهرتونم تو حلقمون[بغل] مرسی بابت شماره و ایمیل[ماچ]

تراوش

سلام ودرود بر خانم یحیایی عزیز چرا درخصوص شعر خبری ازتون نیست؟

تراوش

سلام و درود فراوان بر شما و خانواده ی محترمتان پیشاپیش سال نو را بهتون تبریک میگم امیدوارم که سال خوب وسرشار از سلامتی در پیش رو داشته و بیشتر از پیش موفق و موید باشی. همکلاسی و هم قطار شعری شما مهتری

قاسم ملااحمدی

اندر دل من مها دل‌افروز تویی یاران هستند و لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی مولانا سلام نوروزت پرتقالی