يا هو

درست عصر ها

پنجره ها باز می شد

تو به شکل نو بهار بودی

و استقبال آسمان از حضور تو باران بود

من واپسين لحظه تو را ديدم

آنزمان که عاشق دستهای باد شده بودی و

 رفتی .

/ 1 نظر / 5 بازدید
kaveh

هر دو با هم چشم بسته ايستاده بوديم و باد به شدت تکانمان ميداد ! / يادم هست چشم باز کردم تا بپرسمش ! گفتم شايد او بداند / خواستم بپرسم چگونه ميشود سوار باد شد ! / چشم باز کردم او نبود ! سوار بر باد رفته بود ! / و از آن هنگام مرا ديوانه ناميدند و او هميشه به من ميخندد !