/ 3 نظر / 18 بازدید
علی

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینو هیچ وقت بهتون نگم اما ... هر موقع برای خواندن ، نه تماشای وبلاگتون میام یه غم عجیبی از کلماتتون به دورم می پیچه و نگرانم می کنه . نگران اینکه آیا واقعا بار غم بزرگی از تو دل نویسنده و شاعر ما گذشته یا اینکه خدای ناکرده این غم تودلش لونه کرده یا بدتر از اون آیا این شاعره داستان ما منتظر اون غمه که میخواد سراغش بیاد، و این نگرانی شاید و امیدوارم فقط یه حس بچه گانه از طرف من باشه ... تورو خدا منو ببخشید اینطوری نظرمو بیان کردم. شاید بتونی با تغییر رنگ وبلاگت کمکی به من بکنی و روزها پی هم ...

آپاراتوس

چرکین ترین چیزی که تا حالا از تو خوندم . ولی به دل میشینه همین کافیه مثل همون کلیسایی که ناقوسش تناب نداره

مهدی ذا

خدا را شکر که دیگر تولدی نداریم