ارثی که داریم

از میدون ونک می گذشتم، گشتهای متعدد ارشاد چشمامو لبریز از سبزی کرده بود و دیگه حتی بزرگترین تلویزیون تهران و با کیفیت بسیار پرپیکسلش نمی دیدم و خانم ها و آقایون ارشاد گر زحمتکشمونو می دیدم که با نگاه های شکاکشون به تنگی و کوتاهی و گشادی لباسهای ملت خیره خیره نگاه می کردن .

برام خیلی جالب بود و یهو یاد 12 ،13 سال پیش افتادم ، زمانیکه کمیته ای بود و ویدئو و ضبط و می گرفت و پسرو دختر دستگیر می کرد و ........ .

دیدم ما دوباره به عقب برگشتیم و چیزایی که یه زمانی ارزش بود یه مدت بی ارزش شدن و دوباره بعد از 12 ، 13 سال به ارزش تبدیل شدن و خیلی جالبتر اینکه ما هیچوقت واقعاً نفهمیدیم بالاخره جریان چیه و اصلاً نپرسیدیم ( البته اونایی که پرسیدن برای ما درس عبرت شدن ) و کلا یاد گرفتیم که خیلی منفعل فکر کنیم و عمل کنیم .

فکر کنم 16 یا 17 سالم بود که با دوستام به میدون ونک رفته بودم تا اون روز و اون لحظه پام به 2 کیلومتر پایین تر یا بالاتر از مسیر خونه تا مدرسه نرسیده بود و تنهایی جایی نرفته بودم . به خونواده م نگفته بودم که می خوام با دوستام برم پارک ملت و پول زیادی هم نداشتم . قرار و با دوستام گذاشتم و تا به هم رسیدیم برنامه سفر درون شهریمون و ریختیم ، پولها رو یکی کردیم و منم که کل پولم به 2 یا 3 هزار تومن نمی رسید به مادرخرج دادم .

رفتیم پارک و اونجا کلی چیز خوردیم و برگشتیم . موقع برگشت از میدون ونک میگذشتیم . از اون کمیته های خفن وایساده بودن و دوست من و به جرم های ریمل و رژ و خط چشم و حتی عینک آفتابی گرفتن و سوار یه مینی بوس از نوع فکستنی که منتظر دختران زیادی بود کردنش ( هنوز این Van های چینی و ماشینهای شیک نیومده بود و در تکنولوژی اتومبیل پیشرفت زده نشده بودیم و به خود  کفایی ،نه، چین کفایی نرسیده بودیم)

به محض اینکه خانم دستگیرکن کمیته به ما نزدیک شد و دوستم و صدا کرد من دورشدم و یهو اونارو گم کردم و یهو دیدم که اونا نیستن و من دقیقاً نمی دونستم کجام و توی یه خیابونی ویلون شده بودم که آلان می دونم اسمش ملاصدراست . ملاصدرا را با پای پیاده بدون پول طی کردم و جلوی بیمارستانی رسیدم که الان می دونم بقیه اله . خیلی خسته شده بودم . هوا هم که رو به تاریکی بود ، از یه خانمی اون اطراف پرسیدم که چه جوری میتونم برم میدون توحید .آخه اونموقع فقط میدون توحید و بلد بودم ، اونم گفت از همینجا می تونی با اتوبوس بری . منم با اتوبوس خودم و به توحید رسوندم و از اونجا هم پیاده به خونه اومدم و استرس زیادی داشتم ، فکر می کردم الان راز بزرگی توی دلم دارم که هیچکس ازش خبرنداره و من باید اونو مثه گنج نگهش دارم . با ترس و لرز گوشی تلفن و که فقط یک خط بود و 50 تا تلفن به همون یه خط وصل بود و برداشتم و دعا دعا می کردم در همین اثنا یکی از طبقه پایین بر نداره .

با ناراحتی به مامان دوستم اطلاع دادم که نیلوفر و کمیته گرفته اونم  از جریان خبر داشت چون دوستای دیگم بهش گفته بودن ، خیلی ناراحت بود منم معذرت خواهی کردم و قطع کردم .

اون شب با احساس استرس و ناراحتی و گناه خوابیدم . از اینکه تنهاش گذاشته بودم خیلی غصه خوردم و به خودم فحش می دادم و با اینکه به من ربطی نداشت خودمو مقصر می دونستم از طرفی هم می گفتم نه چیزی نمیشه مادر و پدرش روشنفکرن میرن میارنش و همه چی تموم میشه . به این فکر می کردم که اگه من بودم چه وضعیتی داشتم حتماً بابام میومد و تیکه بزرگم گوشم بود چون پدر و مادرای ما از خود کمیته بدتر بودن .

خلاصه دوست من و با جرمهای رژ و ریمل و عینک آفتابی دادگاهی کردن و روزگارش و تا مدتی سیاه کردن . بعد از اون جریان فکر رفتن از ایران تو سر تمام دوستام افتاده بود. البته اون دوستم نیلوفر انگار از ایران رفت و نفرت همیشگی شو با اینکار جبران کرد.و خب وضعیت دگر گون این کشور مردم و به فکر مهاجرت میندازه و هرکسی که می تونه و توانایی شو داره میره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه .

اما چیزی واقعیت داره اینه که ما هنوز که هنوزه وضعیتمون و با خودمون روشن نکردیم . 8 سال یکی میاد داد سخن میده از فرهنگ و دوستی و گفتگو و این چیزا و میره و ما هم که بی جنبه ایم و افراطی از اونهمه حرف فقط مانتوی روی کمر و شلوار زیر زانو رو در ک می کنیم و شایدم چند تا روزنامه توقیفی که نمی دونن دقیقاً چی می خوان ( البته غیر از اونایی که می دونن چی می خوا ن ها ؟؟؟؟) و درست بعد از اون 8 سال یکی دیگه میاد و به پاک کردن کشور های مختلف از نقشه داد سخن میده و از دشمنی با کشور های اونور آبی و اینور آبی و وسط اطلسی و بالای اقیانوس آرامی برامون حرف میزنه .

ما گرفتار زنده باد ها و مرده بادهای زیادی شدیم والآن اینجای دنیا هستیم و دقیقاً نمی دونیم چند سال از کشور های ابرقدرت  و غیر ابر قدرت و غیره عقبیم . برقمون قطع میشه یعنی دموکراسی داریم یا انرژی هسته ای ، یا اصلا ربطی نداره ما ایرانی ایم و مجبوریم برقمون قطع بشه و شاید به خاطر همدردی با اتیوپی و کشورهای آفریقای جنوبی اینهمه فقیر داریم و شایدم اگه تو کشورمون از امنیت خبری نیست وهر روز پلیس دخترا و پسرامونو میگیره به خاطر همدردی با فلسطینه ، شایدم من واقعاً این چیزا رو نمی دونم ، انگار فقط می دونم عید کیه و سیزده بدر کیه و چارشنبه سوری و همین چیزا . 

/ 8 نظر / 14 بازدید
رضا

سلام این یه حقیقت تلخه که ما تو جهان سوم زندگی میکنیم و متاسفانه از بین کشورهای جهان سوم هم تقریبا تو بدترین کشور ممکن هستیم یا باید تحمل کرد سوخت و ساخت و یا مهاجرت کرد به نظر من مهاجرت فکر خوبیه وقتی ما یه بار حق زندگی کردن داریم بهتره جایی زندگی کنیم که کیفیت زندگی بهتر باشه حتی تو غربت...

نرگس

کله صبح چشمو که وا کردم ان شدم و خوندمت و بعد به جفتمون فحش دادم می بخشیا...

نرگس

اون کلمه اون وسطا آنه ضمنن لجمو در نیار...

مهدي

سلام به نظر من در وحله اول مشكل ما تو اين مملكت اينه كه اصلا" نمي دونيم چي مي خواهيم. برنامه ريزي كلي واسه مملكت نداريم امروز كه من سر كارم هر چي كه من مي گم درسته فردا كه يكي ديگه مياد هر چي اون ميگه درسته هميشه هم كاراي نفر قبلي اشتباه بوده تا حالا دقت كرديد كه هر دولتي كه مياد سر كار ميگه زماني كه ما دولت را دست گرفتيم اينقدر عقب افتادگي داشتي، بدهي داشتيم و از اين چيزا هيچ وقت كسي كاراي نفر قبلي را قبول نداره اين خودش باعث ميشه كه ما بعد از هر چند وقت بيفتيم به دور و تسلسل چون اول يه چيزي بده بعد دوباره خوب ميشه و بالعكس اين يه مطلب . مطلب ديگه هم اينكه من هميشه برام سوال بوده واقعا" اينايي را كه ميگيرن ارشاد ميشن البته من منكر اين نيستم كه بعضي ها واقعا" شورش را دراوردند و خيلي بد تو خيابون ميان ولي من فكر مي كنم وقتي يه نفر يه كاري را انجام مي ده حتما" راجع بهش فكر كرده بعد انجامش داده حالا اين ميتونه شامل طرز لباس پوشيدن هم بشه وقتي من رانندگي مي كنم و خلاف ميرم اگه پليس جريمه هم بكنه تنبيه اخلاقي كه نميشم طرز فكرم كه درست نميشه اون كسايي كه فكر مي كنند با اين نوع طرز برخورد ها آد

پدرام

پس از اون موقع آدم فروش بودین ؟؟؟ واقعا که.... عید و 13بدر اینا رو خوب اومدی

ندا

زهره آتیشم زدی با این حرفات .دلم برات تنگ شده دختر[قلب]

هادی

راستش باید بگم که داستان این حرفها خیلی طولانیه.طولانی وپرماجرا.تنها چیزی که می تونم بگم اینه که: دل کندم از مراد...بریدم ازمرید...می روم سبک

هميشه

فك مي كنم اين كلمات و اون خاطره رو خوب مي فهمم . اما ... اما لابه لاي اين همه مي شه پيدا كرد چيزايي كه ارزش جنگيدن و زندگي رو داره ... نه ؟ شاد باشي !