چه انتظار ...

چه انتظار ابلهانه ای ،

زمین ، همان زمین و کویر هم

به فاتحانه ها غمی گرفته بود

و مرز جنگ ها رنگ پریده بود

فقط میان لحظه هایمان سکوت ورجه ورجه می کند

دلیل غصه ات چه بود زن ...

به روزها بگو ادای زنده گان این قبیل چهره ها ی مرگ را در نیاورند

به روزها بگو چقدر نفس می کشند؟

به روزها بگو چه ممتدید

تمام تو گرفته را غمم گرفته مبتلا

اگر چه خاطرات پست ما از این فلات می رود

و سرزمین مادری به هردی

به هر پدر سگی

چقدر فاحش است بر تو ادعایتان

رسول بی عصا یتان

مرا به ابتدای رنگ ها از کبود ها گرفته منهدم کنید .

 

/ 0 نظر / 9 بازدید