بند ناف پوسیده

به یک مزرعه دار از تو پرسیدم

راهی بود که انتها نداشت

با دست نشانم داد و لبخند مرا ندید

به تو فقط گفتم نرو و تو لبخند زدی و من لبخندت را دیدم

استقامتم دارد به هیچ می رسد

به خاله بازی های قرن کودکی ام بر می گردم

جنینی می شوم

می روم در رحم مادرم

می روم و بند نافم را میک می زنم

ترشحات مغزم را زیر دندانم حس می کنم

کهنه پاره های سالهای پیش هم دیگر به دادم نمی رسند

انزجار می کشیدم

انتقام می کشیدم

به تو فقط گفتم نرو

تو رفتی و یک مزرعه دار لبخند مرا ندید

من تنها از آن جاده آمدم

به تو رسیدم و حالا دارم بر می گردم

غضروفم بوی چوب سوخته گرفته

بوی پشکل

بوی علف

بوی همان جاده که انتها نداشت

رنگین کمان از دور هم قشنگ است

تو برو و کلکته را به همین دهکده بسپار

انبوه سالیان ویرانی ام

که اتوبوس ، دو طبقه داشت و خانه ها یک طبقه بودند

انبوه سالیانی که هیچ نمی خواهمشان

فقط بند نافم به آن گیر کرده است .

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
سانی فخیمان

سلام اومدم داخل نظراتت تا ازت به خاطر وبلاگ قشنگت یه عالمه تشکر کنم. زیاد از اسمم تعجب نکن چون من پروتستان هستم. راستی من اصلا نمی دونم که شما اقا هستید یا خانم چون اولین باره که به وبلاگتون سر می زنم. شما رو به رضای خدا قسم میدم ! یه سر به وبلاگ من بزنید و یک نظر کوچیک بدین ....باشه؟

سانی فخیمان

سلام ازاینکه به وبلاگم سرزدی(!اما میدونم هیچیشو نخوندی!) خیلی خیلی تشکر می کنم .

سمیرا

خواندمت هم خون ناتنی تن تن تنی