این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

پیاده می روم ...

از قدیم پیاده می رفتم

تا حالا که پیاده باید رفت

روبروی سکو نشسته بودم

چه حالا

چه بعد که دیگر هم تو را از غسالخانه می آورند ...هم  مرا

بدن هامان را دیگری می شوید

تو را مردی و مرا زنی

تو را دستی ومرا دستی

بی ترس زمین خوردن

بی ترس کف به چشمانمان

بی ترس آب جوش

غصه های بزرگ خوردن ندارند

قصه های کوچک خواندن

پیرامونمان اینهمه فاجعه

مردن خالصانه ی درد میان انگشتان مرهم

فصل تابستانی که برگ سبز می ریزد هم پاییز است

برگشتن خاطره ها

چه بخواهی چه نخواهی

شور مست ... مرنجاب ... نئور ...

روزهای پیش از رفتنت

 روزهای بعد از آمدنت

هرگز نزادنم ... هرگز نخواستنت

چشمان خاموش نوا

گرمی  باغ یو

حرارت من با ترنج

آه هایی که کشیدنش را دوست داشتم

پول هایی که خرج کردنش

چقدر زمین اخراجم کرد ... آسمان ابداعم

میزبان 40 نفره

ضرباهنگ خوابی که چشمانت را

جمله هایی که لبانم را

گریه های شبانم  را

بی ودکا

با ودکا

من از قدیم مست بودم

تا حالا که مست باید بود ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : یزدان ، ودکا

برای تو

 

برای زمین شعری آرزو می کنم

و نگهبانی مهربان با کلاه خودی ،

برای تو اتفاقی آرزو می کنم

و دستهایت را به رنگ لاجورد ،

برای ندانستنم اشتیاقی که بزرگ می شود

و آگاهی ام آنچنان که در چشم های روشنت می نشیند

نگاه اندوهگینت قلبم را تهی می کند از هرچه احساس می کنم

صدایم را از هرچه فریاد می زنم

موهایم را از هرچه باد

و هق هق بلوغی که زنده باد ، مرده باد خیابان هاست

تو در فنجان من می نشینی و قهوه ام را شیرین می کنی

و دستهای سترگت پروانه های شانه هایم را شکار می کنند

حس عمیقی که خرد می کندم .

 


به شکلی بی بازگشت می کشانیم

و پاره های تنم را عریان تر از پیش می کنی

آوازهایم لهجه ی تو را گرفته اند

و سلامم از دل زمین شنیده می شود

انتظار من به زودی پایان می گیرد

تو به دنیا می آیی

زودتر از پیش

آنگونه که من خواستمت

از مرزن آباد ها می گذری

و به من می رسی

بویت را از دشتهای جنوب استشمام می کنم.

 


زمینی که تو باید در آن گام بگذاری هنوز ساکنانش را نیافته

اگر تو را بیابد من چه خواهم کرد ؟

چقدر تنها خواهم شد و ریه هایم از بوی تو خالی خواهند شد

وانمود نمی کنم که به تو نزدیکم

نزدیکم ، آنچنانکه ...

هر چند باور نداری و فکر می کنی که تنهایی.

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها : یزدان