این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

فیلمی درباره ی غریزه و نیاز که شاید بتوان نامش را عشق گذاشت...!

نهنگ استعاره از غریزه است . علی استعاره ای از نهنگ . علی غریزی عمل می کند و هر چه در ذهن دارد می گوید و انجام می دهد  ، گرسنه می شود و به هر شکل خود را سیر می کند ، بی پول می شود و در جامعه ی متمدن دزدی می کند ، مشت می زند تا هم سرگرم باشد هم زندگی کند ...و البته همیشه روی پاست و غریزه ی استفانی را هم بیدار می کند ... نهنگ تربیت شده ی انسان و قاعده مند قوانین تربیتی اش ، برای غذا رام استفانی ست اما وقتی غذا خود استفانی می شود آن را می بلعد در حالیکه دوستش دارد و استفانی نیز ... ما در لحظه های بسیاری از زندگی مان می خواهیم غریزی عمل کنیم چون نهنگ ، اما تمدن دست و پا گیر بشری و قوانینش نمی گذارد ...جهان ما را به سویی می کشاند که شاید به راستی به آن تعلق نداریم.جهانی که شاید به ظاهر تمیز و متمدن و خوش بو باشد اما امنیتش نا چیز است بنابراین انسانی که در کنار انسان های دیگر زندگی می کند به شدت تنهاست و در برابر این عدم امنیت به شدت حقیر می شود ... شاید همین باشد که باعث می شود فرزند علی در میان سگ ها بلولد و بازی کند و در خانه ی آنها احساس امنیت بیشتر و بهتری داشته باشد تا در میان جهانی که آدم بزرگ ها برایش رقم زده اند ...اما علی که همواره در بسیاری از اعمالش غریزیست به فرزندش می گوید از سگ ها دوری کند چون بوی بد می دهند و کثیفند و فرزندش را با آب می شوید ...

علی در بسیاری مواقع غریزی عمل می کند و ناگهان لحظه ای فرا می رسد که باید فرزندش را نجات دهد اینجا عشق غریزه اش را تکمیل می کند و دست یخ زده اش که به شکستنش حتا چاره ای نیست .... اینجا علی خود استفانی ست ... دوست داشتن همراه نیاز ... انسان نیازمند متوهم همواره جهان را عرصه ی تسلط خویش می داند اما همواره نیازمند است در لحظه هایی که چاره ای برایش نیست و انگار تفنگی به سمتش نشانه رفته است ... اسلحه ای از طرف خواهرش یا برادرش و یا دوستش ...

ما همه مانند یکدیگریم در حالیکه فکر می کنیم بی نیازیم ، نیازمندیم و در عین نیازمندی دست به بلعیدن دوست خود می زنیم برای بقاء مان ، و یا چون علی برای دوست داشتن فرزندش که لحظه ای فرا می رسید که از او متنفر هم می شد ....دوست داشتنی که شاید جرقه اش را استفانی ی رام کننده نثارش کرده بود ...عشقی غریزی که ژاک اودیار به ما نمایش می دهد عشقی ست بر پایه ی نیاز و برای بقاء و تلاشی ست برای زندگی...همچون دیگر موجودات و شاید خشن تر از دیگر موجودات.... عشقی که مابین عشق غریزی و عشق بشر متمدن با تعریف های پر طمطراقش گیر کرده است و به زور دارد نفس می کشد ..../ این چیزایی بود که من دیروز سعی می کردم به دوستانم در کلاس بگویم که متاسفانه یا خوشبختانه مورد تمسخر واقع شدم و چرایش را باید از بشر متمدن پرسید که همواره به دنبال آزادی و دموکراسیست نه به دنبال غذا و پول ...!!!




کلمات کلیدی :زنگار و استخوان و کلمات کلیدی :ژاک اودیار و کلمات کلیدی :فیلم