این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

رنج لاکردار...

بی تو احساس می کنم پری ام ، با کتاب سلوک در گیرم

انتظار صعود می کشم و،  با اسد روی تخت می میرم

بی تو احساس می کنم هامون ، وسط شک و تردیدها مرد

با تو احساس می کنم مامان ، سفره ای چید و میهمان هم خورد

با تو احساس می کنم هستم ، نقش چندم اون ته تصویر

بی تو احساس می کنم الی ام ، وسط اختیارم و تقدیر

با تو احساس می کنم ، هستم ، هستنم را به نیستی نسپار

بی تو احساس می کنم بودن ، خود رنج است ، رنج لا کردار....!!!

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : محاوره ای