این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

این مرداد - این شاملو

به بهانه خسرو که زیستن را شکیبایی نکرد ، به بهانه هامون ، اسد ، صفا ، به بهانه 2 مرداد ، به بهانه شاملو ، به بهانه زندگی که می گذرد رنج آور ، به بهانه افسانه ها که درگوشمان ماسیده اند ، به بهانه اسطوره ها که نگاهمان را مسکوت کرده اند .....           به بهانه عشق که چهره آبی اش پیدا نیست .

 

آنچه آمده است قسمتی از مجموع مصاحبه در باب شعر است با احمد شاملو (مجله پیک جوانان در2 و4 آبانماه 1356 و روزنامه بامداد 20 مرداد ماه 1358) به چاپ رسیده بود .

 

در باب شعر سخن  بسیار گفته شده بی اینکه که کسی حرف آخر را بزند و تعریفی از شعر به دست دهد . شما در این باب چه می گوئید؟

 

شاملو:این سوالی است که هر چند یکبار مرابه نحوی در برابر آن قرار می دهند . به این ترتیب ظاهراً دیگر باید پاسخ گفتن به آن برایم بسیار آسان شده باشد . یعنی حالا دیگر باید واژه های آنرا یافته باشم، به بهترین وجهی اجزای عبارت را با هم ترکیب کرده باشم و پاسخ چنان حاضر و آماده بر سر زبانم باشد که برای بیانش به فکر کردن هم نیازی پیدا نکنم . تعریفی داشته باشم جمع و جور و بسته بندی شده و حاضر به تحویل ، مانند همه تعریف های علمی که در طول زمان شکل قالبی وپیش ساخته پیدا کرده : مثل پاسخ سوالهایی چون « کوتاهترین فاصله میان دو خط چیست » یا تعریف هایی دستوری اسم و صفت و قید و جز این ها .... اما با کمال شرمنده گی باید عرض کنم که من درست برای همین سوال بسیار آشنا جوابی ندارم و تا آنجا که می دانم دیگران هم جوابی به این سوال نداده اند . هنوز هیچ کس نگفته است که شعرچیست . البته می توان از طریق تشبیه و مقایسه و حذف ، با مقداری  پرچانگی ، دریافت و برداشتی از شعر ارائه داد اما تعریف فشرده کامل و کوتاهی که راهی به دهی ببرد وجود ندارد . قدیمی ها البته برای شعر تعریفی داشته اند ، اما آن تعریف را پیش نمی کشم چرا که باعث خلط مبحث می شود و بی درنگ تولید اشکال می کند ، آن هم چه اشکالاتی ! آخر امروز برداشت ما از شعر برداشت دیگری است سوای پنجاه شصت سال پیش .

 

ممکن است در باب این برداشت توضیحاتی بدهید ؟

 

شاملو: آن بالا گفتم می توانیم از طریق مقایسه و حذف به برداشتی برسیم ، پس ابتدا می پردازم به برداشت قدیمی شعر . اگر موفق شدیم آن را حذف کنیم آنچه ته کاسه باقی بماند برداشت ما خواهد بود . ببینید پدران ما بر هر کلام آراسته و موزون و مقفائی می گفتند شعر . مثلاً پدر بزرگ خود من از زمزمه کردن بیت :

قیامت قامت و قامت قیامت

بدین قامت بمانی تا قیامت !

چنان لذتی احساس می کرد که من نقش آن را در شیار های چهره پیرش به چشم می دیدم و چون جرات نمی کردم به این همه بی ذوقی و کج سلیقگی بخندم روز به روز از هر چه شعر بود متنفر تر می شدم ، بخصوص که در مدرسه هم چیزی بهتر از همین خزعبلات را به ما نمی آموختند .

پدر بزرگ ( که از قضا مرد چیز خوانده فهیمی هم بود ) برداشتش از شعر ، محک و معیاری که برای سنجش و گزینش آن در دست داشت به اش اجازه نمیداد از این لفاظی بی مزه ئی که نصور نمی کنم امروز به مذاق  کسی خوش بیاید لذت ببرد .

از شعرهای مورد توجه و علاقه پدر بزرگ نمونه های زیادی به خاطر دارم که شاید نقل چند تائی از آنها برای درک میزان اختلاف ذوق و سلیقه این دو نسل بسیار کمک کند :

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه بی سرو سامانی من گوش کنید

که از وحشی بافقی است .

یا این بیت مزخرف نظامی که ضمناً با آن که ما را اندرزباران هم میکرد :

دانش طلب و بزرگی آموز

تا به نگرند روزت از روز

با این بیت مضحک از آن بزرگمرد :

زنبور درشت بی مروت را گوی

باری چو عسل نمی دهی  نیش نزن !

این ها البته سخنان حکمت آموز هست ، حرف هایی است از مقوله پند و اندرز و این جور چیز ها . اما هر چه باشد ، بی این که به بد و خوب شان کاری داشته باشیم ، یک نکته برای ما امروزی ها مسلم است وآن این است که این ها شعر نیست . بلکه در بهترین شرایط می شود از آنها بعنوان « ادبیات منظوم » نام برد . شعر و ادبیات را باید از هم تمیز بدهیم . فکر کنید اگر وزن و قافیه را از این « شعر های پدر بزرگ » بگیریم ازشان چه باقی میماند ؟ امتحانش مجانی است : به زنبور درشت بی مروت بگو حالا که عسل نمی دهی رویت را کم کن و دست کم دیگر نیش مان نزن . فرق این عبارت ( که البته بنده سعی نکرده ام ولی شسته رفته تر هم می شود نوشتش ) با آنجه پدر بزرگ می خواند در چیست ؟

هیچ . در واقع این دو با هم فرق چشمگیری ندارند جز در شکل بیانشان . و پدر بزرگ در حقیقت « در شکل بیان موزون » را شعر می نامید .او و همذوقانش عبارت را ، وقتی که در وزنی بیان شده بود شعر می گفتند و اگر بی وزن بیان شده بود نثر می نامیدند ، به همان سادگی که اگر تخم مرغ را بزنی حاصلش خاگینه می شود اگر نزنی نیمرو .

شعر هم مانند هرچیز دیگر دو عنصر دارد : عنصر درونی و روحی ، و عنصر بیرونی و مادی .مثلاً برای انسان لباس و ظاهر مشهودش عنصر خارجی است درست مثل وزن و قافیه در شعر
، و معنویت و روحیاتش عنصر اصلی و ماهیت وجودیش .البته هر کسی می کوشد هم ظاهر خود را زیبا کند هم باطنش را ، اما در یک اثر هنری قضیه فرق می کند.

در اینجا عنصر خارجی فقط زاده تکنیک و شگرد است .می بینیم چه بسا کسانی که نام هنرمند را یدک نمی کشیده اند روزی مطلب مفید و با ارزشی برای گفتن داشته اند ولی آن قدر زشت و بد و نارسا بیانش کرده اند که موضوع را هم از ارزش و اعتبار انداخته اند ، و برعکس ؛ کسانی  با عنوان هنرمند سرشناس حرف پوچ و یاوه ای را چنان زیبا گفته اند که اگر قضاوتت سطحی باشد آنرا به مثابه سخنی گرانبها می پذیری . به عقیده من افراد این دسته دوم هم چیزی بارشان نیست .

هنرمند هم چیزی برای گفتن ندارد .و هم آن چیز مفید را در نهایت زیبایی عرضه می کند و به عبارت بهتر تکنیک را هم می شناسد .پدر بزرگ گونی را در بست قبول می کرد و اهمیتی نمیداد که در آن تخم گل است یا کود .

ادبیات شامل نظم و نثر است ، همچنان که شعر می تواند منظوم یا منثور باشد ، اما خود این ها دو مقوله مختلفند . متاسفانه تا پنجاه شصت سال پیش مفاهیم کاملاً دو گانه شعر و نظم  در ذهن ما فارسی زبان ها به کلی در هم آمیخته بود . ما به هر عبارت چنین  و چنانی که وزنی داشت شعر اطلاق می کردیم . یعنی این بیت حافظ را می گفتیم شعر:

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

و این بیت سعدی را هم می گفتیم شعر :

نه بر اشتری سوارم ، نه چو خر به زیر بارم

نه خداوند رعیت ، نه غلام شهریارم .

....................

امروز دست کم بخش عمده ئی از مردم شعر و ادبیات را از هم تمیز می دهند و اگر چه تعریف دقیقی از شعر در دست ندارند به تجربه دریافته اند که تعریف شمس قیس رازی از شعر تعریف پرتی است و به رغم او کلام ممکن است و موزون و متساوی نباشد و حروف آخرین آن هم به یکدیگر نماند و با این همه شعر باشد .

امروز خواننده  شعر می داند که وجه امتیاز شعر از ادبیات تنها و تنها منطق شاعرانه است نه وزن و قافیه و صنعت های کلامی ...

ما در طول روز مطالب بسیاری  می شنویم . پاره ئی از این مطالب با احساسات و عواطف ما بر خورد می کند و بدون اینکه اثری برآنها بگذارد با تجربه ها و منطق ما محک می خورد و مورد رد یا قبول یا فقط مورد درک و اطلاع ما قرار می گیرد : « ماست ترش است » « مرد بلند بالائی سر کوچه ایستاده بود.» اما سخنانی نیز می شنویم که به عکس این است : سخنانی که از منطق و قیاس و تجربه ما می گذرد و بدون آنکه از اینها یاری بگیرد مستقیماً احساسات و عواطف ما را تحریک می کند : « از کلمه مادر بوی بهشت می آید » این شعر است .با همه وجود تصدیقش می کنیم و از شنیدنش احساس لذت می کنیم ، با گوینده همصدا می شویم و با خود می گوئیم هیچ کس احساس فرزند از مادر را اینقدر عمیق بیان نکرده است .

اما درست که نگاه کنیم می بینیم در درک این جمله نه منطق دست داشته نه قیاس و نه تجربه : چون نه کلمه بو دارد نه بوی بهشت معلوم است چه گونه بوئی است ؛ اما کلمه مادر واقعاً بوی بهشت دارد . یا :

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهد شد ، می دانم می دانم ،

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت .

که تکه ئی از یک شعر فروغ فرخزاد است . یا :

یک شاخه در سیاهی جنگل

 به سوی نور

 فریاد می کشد .

که پاره ئی از شعر من است .

امروز خواننده شعر پذیرفته است که شعر را به نثر نیز می توان نوشت .

به عبارتی دیگر می توان سخنی پیش آورد که بدون استعانت وزن و سجع شعری باشد بس جان دار و عمیق .

......................

   

این مربوط است به فرهنگ خواص . عامه مردم با شعر چه برخوردی دارند ؟

شاملو : من در این زمینه مواد زیادی گرد آورده ام : ترانه وتصنیف و چیستان و اوراد و اذکار و بسیاری چیزهای دیگر ، ولی وقتی برای بررسی انتقادی آنها پیدا نکرده ام . بنابراین اگر چیزی بگویم بند محکمی به آن نبندید .

البته عامه مردم از روی عادت شعر را جز به صورت منظوم آن نمی پسندند .اما در شعر خود بیش از خواص به منطق شعری تکیه می کند این تعریف را که شعر منطق و قیاس و تجربه انسان را دور می زند و بدون اینکه با آن کاری داشته باشد مستقیماً به تحریک احساسات و عواطفش توفیق می یابد » از بررسی شعر عوام زودتر استخراج می شود کرد .

صادق هدایت که در ترانه های عامیانه مطالعاتی کرده بود در مقدمه اوسانه می نویسد : « دسته ئی از این ترانه ها با وجود مضمون ساده به قدری دلفریب است که می تواند با قصائد شاعران بزرک همسری کند » ( البته من با کلمه قصائد در این عبارت موافق نیستم و یقین دارم از سر سهو بر قلم هدایت آمده و بدون شک منظورش غزلیات بوده است ) و به دنبال این جمله قطعه های « تو که ماه بلند در هوائی » و « دیشب که بارون اومد » را نمونه می آورد که قطعاتی عاشقانه اند :

تو که ماه بلند در هوائی

منم ستاره می شم  دورت می گردم .....

و این یکی :

دیشب که بارون اومد

یارم لب بون اومد

رفتم لبش ببوسم

نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه

یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم

کفتر شد و هوا رفت

رفتم هوا بگیرم

ماهی شد و دریا رفت

رفتم ماهی بگیرم

آهو شد و صحرا رفت...

پاره ئی از این شعر ها به راستی بی نظیر است :

این خونه رو کی ساخته

اوسای بنا ساخته

با چوب نعنا ساخته.

یا این ترانه که مادر برای پسر نوزادش بهرام می خونه :

بهرام ناز قندی

اسبتو کجا می بندی؟

زیر درخت نرگس

داغتو نبینم هرگز!

یا مثلاً این ذکر گونه مذهبی که من یک تکه اش را نقل می کنم :

ای خدای حق نما !

مرغکی بودم تو هوا

آب دریا خورده بودم

ریگ صحرا چیده بودم

اماما رو دیده بودم......

یک عامل اصلی شعر تصویر است و در این شعر ها تصویر ها محشرند.

شاعری که نه برای امضا پای شعر بلکه فقط  برای گفتن حرف دلش شعر سروده با گشاده دستی تمام با یک حرکت ذهنی آن را به قالب ریخته و گذشته :

 

دروازه نگین داره

قلف عنبرین داره !

یا آن ترانه خیلی معروف :

جم جمک بلگ خزون

مادرم زینب خاتون

گیس داره قد کمون

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک

گیس او شونه می خواد

شونه فیروزه می خواد

حموم سی روزه می خواد ....

و متاسفانه ما آنچنان به این ترانه ها عادت کرده ایم که درک زیبائی اش گاه برایمان غیر ممکن می نماید . بخصوص که آنها را از بچگی شنیده ایم و هر کلمه و تصویرش با خاطره یا اشارتی در ذهن ما به هم دوخته شده و تفکیکشان از هم میسر نیست .ببینید در این ترانه  ها از آنچه اروپائیان سعی کردند برایش قوانین و ضوابط بتراشند و از آن مکتبی شعری بسازند و با سلام و صلوات اسمش را لتریسم گذاشتند تنها با مکاشفه ای آزادانه و بی قید و بند استفاده شده و نتیجه کار چه درخشان از آب در آمده .ارگاست را آقای پیتر بروک باید بگذارد در کوزه آبش را بخورد :

دلا دوش و دلا دوش و دلا دوش

به حق کمبد سبز سیا پوش

نهم لب بر لبونش جون سپارم

بیفتم همچو گیسویش به پهلوش !

یا این ترانه که برای پایان یافتن باران خوانده می شود :

انجلا و منجلا

به حق گمبذ طلا

ابرا و ببر به کوه سیا

آفتابو بیار به شهر ما !

 

و از همه اینا مشهور تر :

اتل متل توتوله

گاب حسن چه جوره ....

من با جرات می گویم که شعر واقعی را ادر این ترانه ها باید جست . به راستی آیا موتوان  باد وکوه و خوشه گندم را در طرحی زیباتر و استعاری تر و شاعرانه تر از این نشان داد :

یکی رفت

یکی موند

یکی به حسرت سر جمبوند .

 

به راستی نه !

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : شاملو