این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

زن -انتظار- میدان فردوسی

در تقلای تو دست و پا زدم

دست و پای گمشده ام

مرض گرفته بود

جذام از من گرفته بودند آینه های اتاق انتظار

-آقا ببخشید ساعت دارید؟

در مرکز زمین یک مشت حرف مفت

کورهای شهر ناله  ، چه می کنند

بی وقفه از تولد  تو دو سه روزی پیر تر شدم

هی انتظار کشیدم

هی انتظار

مرگ جزیره های خشک

عصیان گرفته از تن من بود

کابوس های من

بر مرگ جزء جزء اعضایم

جارو کشی که گوشم را برد

-جایی نداری بری؟ دیر وقته ها ...

شب باز رفت و معرکه گیری زنجیر پاره کرد

از تازه های روز هر چه بگویم نگفته ام

گربه های خیابان را شمرده ام

مردان خلط بر کف آسفالت

و دختران زنده به گوری درون من

سوزی درست از سر تابستان

برگی که سبز بود در قعر پیاده رو

تعداد برگها

تعداد عابران

تعداد کوچه ها

تعداد رنگها

تعداد دختران

تعداد بچه ها

تعداد میله های وسط چارچوب در

تعداد خط های سفید عابران

شب های بو

شب های خط کشی

شب های ناشیانه ترین تصادفات

من دست و پا زدم

-شما یه آقایی با کت کرم ندیدید؟

در زایمان من تنها یک چیز طبیعی بود

سزارین

در زایمان من نوزادم در کف دستش نوشته داشت

شعری نه از زمین

شعری که کهنه بود

از خاطراتمان

جا پای دست و پای له شده ام بود

جا پای زادنم

هر گز نزادنم  در 60 سالگی

هر گز نبودنت

هرگز نزادنم

هرگز نزادنم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : زنان انتظار