این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

دو نیمه ام

در خاطرات من کش میایی

از گلویم تا ساق پا

و دونیمه ام می کنی

نیمی که پستان در دهان کودکی می گذارد

نیمی دیگر در سکوتی تلخ بیابانی را در می نوردد

به دنبال کومه ای

...

کو جاده ای که طعم تو را با بادهاش ببرد

کو ساقه ی رسیده ی تردی بر سینه ام

کو نقش دستهات بر دامنم

کو رنگ چشمهات

کو رد تو

کو عشق

من از دهان تو هی قی می شوم

یا از دهان زمین

...

اجبار کرده اند تمام فصول را

باید لباس عید بپوشیم

عیدی که از غروب شروع می شود

بر یاد کودکی ام لبخند می زند

کودکی ام

کودکی ی دست رفته ام

دست داده ام

...

مرگ از سقوط تنم بالا کشید و مرد

جایی که رنگ ها خرمایی اند و تیز

چشم سیاه تو را خوب می زنند

نیمی که گمشده دارم سقوط کرد

نیمی که رخت بسته پی تو نمرده است 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : کودکی ، دو نیمه