این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

4 پاره

1

همیشه نا تمام ماند

آنروزها که آسمان ابری بود

به محض اینکه به تو بگویم:

با من حرف بزن.

 

2

تمام مسیر با من حرف نمی زنی

دختر ها در اتومبیلمان می نشینند

با حرارت می رقصی

حرفت می گیرد

و انگار...

برایشان شکلک در آوردی.

 

3

قضاوت برعهده خودت باشد

از کالبد من کودکی دارد می آید

که شبیه من نیست

اسمش را از سین می گذارم

سین

سقط جنین

 

4

هرچه از دریا بیرون می آید

روزی به دریا خواهد رفت

دیگر کاری به بقیه ماجرا ندارم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : دریا