این قصر که تخت من است
امپراطوری بزرگ مرگ بر تن تو از تمام انحناهای پیکرت یک ملودی می سازد
نت سومش از راست به چپ خوانده می شود
و مجبور است از بم ترین صدای محله برای پیش خواندنش استفاده کند
بم ترین زمین ، بم ترین روز ، بم ترین جادو
که یک علامت ضربدر است گوشه لباس دختران باکره
من از نیمرخ ات عکس می گیرم
و آفتاب درست نمی تابد روی یاخته هایم
جشن از سکوت می نالید و گریه می کرد
هر چند بزرگترین رد پا برای یک خرس مهربان بود که حنجره اش را به خروسی قرض داده بود
و صبح ها مردان محله با نعره بیدار می شدند و به جان هم نان به خانه می آوردند
نان فروش محله یتیم بود
و کوران همه جیب بر بودند
که مربوط به چند هزار سال پیش می شود
حماقت من بر پیچ های دامن خواهرم
که زالو می کشید به تنش از بی کسی
و جذر و مد این دریا نه بالا می برد و نه پایین می رفت
و خورشید از یقه ام تو می رفت
با درد
درد از بزرگ شدن
درد از شکیبایی را...... .

