این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

خورشید از یقه ام تو م ی ر ف ت

این قصر که تخت من است

امپراطوری بزرگ مرگ بر تن تو از تمام انحناهای پیکرت یک ملودی می سازد

نت سومش از راست به چپ خوانده می شود

و مجبور است از بم ترین صدای محله برای پیش خواندنش استفاده کند

بم ترین زمین ، بم ترین روز ، بم ترین جادو

که یک علامت ضربدر است گوشه لباس دختران باکره

من از نیمرخ ات عکس می گیرم

و آفتاب درست نمی تابد روی یاخته هایم

جشن از سکوت می نالید و گریه می کرد

هر چند بزرگترین رد پا برای یک خرس مهربان بود که حنجره اش را به خروسی قرض داده بود

و صبح ها مردان محله با نعره بیدار می شدند و به جان هم نان به خانه می آوردند

نان فروش محله یتیم بود

و کوران همه جیب بر بودند

که مربوط به چند هزار سال پیش می شود

حماقت من بر پیچ های دامن خواهرم

که زالو می کشید به تنش از بی کسی

و جذر و مد این دریا نه بالا می برد و نه پایین می رفت

و خورشید از یقه ام تو می رفت

با درد

درد از بزرگ شدن

درد از شکیبایی را...... .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :