این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

جذابیت نیروهای جان بر کف

بر گرفته از کف رودخانه وحشی گری ، که رود نبود

رود بود که بود و نبودش دونده تر از جسم جاهلانه مردان دستمال یزدی کشیده بر تابوت خاک گرفته اسقف اعظم

اسقف اعظم

به زم زم

فشار آوردند    

آب می ریخت به زعم اسماعیل

    درون ابراهیم

کفایت سعودیان کنار دریا گرفته سرخ پوش بودند

مردگریه : از دروازه های شهر بیرون بروید

کودک گریه : نروید

زن گریه : بیایید

سالخورده گان از فرط خستگی پلک

                                       پلک

                                       پلک می زدند

 

از جنوب شده بودیم شبیه کسانی که سیل بنیان نکنده بودشان

هنوز

آرواره های نسل با غیرت شیطان را

جنگ می کنند

به جنگاوری دیرینه

صعود از شی تب آلودتان استخراج نشده بود

همواره

          همواره

به یک

فریب تان می دادند

دو به دو

همواره به یک

ی ک ب ه ی ک فریبتان می دادند.