این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

شعری به خاطر سریوژا

 

 

فاخته از غریبه گریخت

زیر همین باران ، از درد

سر یوژا گریه نمی کرد

مادر ، لیونا را در آغوش کشیده بود

نا پدری اش از سرما پوست انداخته بود ، بر پشت این کامیون

غم سریوژا همین نبود

 

کودکانه چانه بالا کشیده

از غروب هم دور تر میشوند به خس خس سینه اش رسیده

  نرسیده

 حشیش می کشید

دود می کند کامیون از میان برف سپید

اسباب می کشید

به چه تمیزی آشپزخانه خیابانی به نام دور را شسته بود

 

برق می زنند از درد استخوانهای تن این بیوه زن

هیزمهای توالت را آتش بزن

 سیفون را بکش

هرچه کار بود کرده بود

نشد

از گردونه خارج نشوید

بزک به صورت مردم نمالید

تف کنید قاعده گی دختران تازه بالغ را بر آسفالت خیابان

نحسی این روزها به هم نخواهد خورد

چیزی در سر یوژا تمام می شود

 

که ناگهان می ایستد کامیون .............. والسلام

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :