هو
درونمان که گویا خبری نیست اما اگر به خیابان نظر کنیم بوی نوروز با بوی هیاهوی این کوچه ها دل اندوهگین ما را اندوهگین تر می کند و به دنبالش به یاد اندوخته هامان از سال از دست رفته مان می افتیم و اندکی غصه . بازار همه چیز داغ است ، آجیل ، شیرینی ، میوه و خلاصه اوج این سرو صداهاست که دمار از روزگار مان در می آورند. ماهی قرمز توی تنگ ، تنگ خال خالی ، سبزه و سماق و سمنو و خلاصه سر درد سادیسم وار ما که مصرانه سر از جیبمان در می آورد و به لطفی چون اجازه خانواده جهت اندکی استراحت در کنج خانه بسنده می کنیم . اینچنین است که قراولان از جنگ بر گشته به روزش دچار نشده اند که ما شده ایم .
لباس ، کفش ، شلوار ، کت و خلاصه اسباب خانه و فرش و مجسمه و ...... خدا از دهان زلزله بشنود که بیاید روی سرمان خلاصمان کند که زمزمه های سفر برون شهری و برون مرزی و برون جهانی و اینها هم از دور دستها به گوش می رسد ، آقایان و خانمها خودتان را بدجور برای مخارج سفر آماده کنید .
به هر حال بازار تور و توریسم و اینها هم سالی یک بار یک تکانی می خورد ، اما بشنویم از بازار داغ پست ، همین دو سه روز پیش بود که جهت اقدام به ارسال کتابها و CD هایی به دستور دوست ارجمند چندین و چند ساله ام به دفتر پستی واقع در مرکز شهر دود منش تهران رفته و با سیستمی پیچیده مواجه شده که صلاح براین دیده که دوستان دیگری را نیز آگاه کنم .
فی الواقع موضوع ازین قرار بود که اینجانب پس از سوالات زیادی از باجه های مختلف ناگهان با صف طویلی ا زاشرف مخلوقات « انسان » مواجه گشته که چه بسا یک ساعت و 30 دقیقه از رمق پاهایمان کاستند ، بگذریم اما دهانم به منظوری باز مانده بود که اگر شما هم بودید دچار تعجبی می شدید که کاری از دستتان جز نگریستن برنمی آمند ، نرخهای سنگین پست بود که اینگونه ام کرد .
خانمی را دیدم که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای امریکا ( نیویورک ) ارسال می کرد ( با خود گفتم اگر شخص ساکن نیویورک سیتی اکنون تهران بودند کمتر خرج خرید نوروزشان می شد تا حالا که در ینگه دنیا با زیستنی مدرن به سر برده و از خانواده گرامیشان توقع ارسال کرم کف پای جی را دارند .خواستم از همین جا به تولید کننده گان عزیز کشورمان ایران عرض کنم ، محصولاتتان بسیار عالی بوده و فروش بالایی در خارج از کشور دارند ، فقط مشکلی که هست صادر نمی شوند که مردم دنیا بشناسند ، خودتان که شاهد بودید به نیویورک شهر پر از امکانات و رفاه و این حرف ها ، کرم کف پای جی می فرستادند . )بعلاوه آقایی را دیده که از سیگار گرفته تا آجیل شب چهارشنبه سوری برای آلمان پست می کردند( آخه سیگار دیگه چرا ) خانمی را دیدم که چای و عرق بیدمشک و کل عطاری سر خیابانشان را به یکباره راهی لندن می کردند و بسته هایی بزرگ آماده شده بودند تا راهی مسافتی بعید شده با نرخهایی گزاف ، برای ارسال به امریکا کیلویی 13500 تومان پرداخت می کردند و برای کشور های اروپایی به گمانم 8000 تا 9000 تومان می گرفتند .
بازار پست هم داغ داغ بود و جنابعالی شرمنده از بسته پستی کوچکم که به 1 کیلو هم نمی رسید و به قیمتی گزاف ارسال گردید ، آنچنان در فکر، از پله ها پایین آمده و از دفتر پست خارج شدم که فراموشییم باعث شد یکراست به خانه مادرم رفته و در آنجا ناهار را تناول کنم .( حالا ربطش به چیه نمی دونم ) .
در مسیر خانه با برادرم برخورد کرده و از مادر پرس و جو کردم ، گفتند طبق معمول ماهی یکبار، راهی شده به قبرستان جهت امر از پیش تعیین شده و تغییر ناپذیر مرگ ، که فامیلهایشان این آخر سالی دچار گردیده اند . این هم از بازار داغ عزرائیل و دوستانشان .

