مدتهاست که ننوشتم .
هو
شروع که می شود صبح
غروب زمزمه می کند و تاریکی وحشتیست از که کجای زمینی ؟
پاسخی استفراغ می کند خودش را
می چسبد
به دامن مادران شهر
از شایعه لبریز
مارش می زنند اذان را
- از کهیرهای تنت بگو
- خیلی سخت بود انگار وقتی نفس نمیکشید.
مدتهاست که ننوشتم .
هو
شروع که می شود صبح
غروب زمزمه می کند و تاریکی وحشتیست از که کجای زمینی ؟
پاسخی استفراغ می کند خودش را
می چسبد
به دامن مادران شهر
از شایعه لبریز
مارش می زنند اذان را
- از کهیرهای تنت بگو
- خیلی سخت بود انگار وقتی نفس نمیکشید.