این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

 

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
                         بدرود

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :