این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

 سلام دوستان

امیدوارم ایام به کامتون باشد و خوش باشید . شعری و که برای يزدان گفتم می نویسم شاید خیلی هواش و کردم یا دلتنگشم ، نمی دونم ، در واقع این شعر عیدی بود از من به اون .

افول برف سکوتی درین زمستانم

و حرف حرف سکوتست ریشه در جانم

به شوق پیکر عریان تو چه شور انگیز

به تار و پود هوس بسته است ایمانم

حواس چندم من کل روز صرف شماست ؟

کز اشتیاق لبت عاشقیست عنوانم

نه از تسلسل باران ، نه از تمرکز برف

به اشتباه طبیعت دچار انسانم .........

                                    زهره

                              نوروز 1385

در ادامه بخوانید :

درین روزگار من و دو تن از همکاران ارجمندم طی مراسم باشکوهی که بر اثر منع اعزام ما به ویلایی در شمال کشور( به علت اتفاقات گهانی و ناگهانی و و جود راذل ها و اراذل ها در این خطه سر سبز در ایام تعطیلات نوروز ) به وجود پیوست در مرکز استان فارس ، نه پارس ، شهر شیراز حضور به هم رسانیده و شبها و روزهای زیبایی را در این شهر پر شوکت گذراندیم . ابتدا از بازار وکیل و مسجد و حمام شروع کرده و در ادامه به باغ ارم شداد و باغ عفیفه خانم و دلگشا و رکن آباد سعدی و حافظ شیرازی رسیدیم و در انتهای دیدارمان ، تخت پر از زیبایی جمشید رانظاره گر بودیم و نقش رستم را که عظمتی ست در برابر دیدگانمان و باور کنید که کعبه زرتشت به یادمان می ماند و مقبره زیبای اردشیر سوم . و از همینجا باطلاع رسانده که یزدان عزیز در مسافرتی به سرزمین چین اینجانب را تنها به شهری چنین اعزام گردانید و باید بگویم که بدون ایشان دلتنگ بودم و انقدر دلتنگ که در وصف نمی گنجد .

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

کنار آب رکن اباد و گلگشت مصلی را

و چه بسا به علت معلولی چون شعر باشکوه حافظ و طبع روان سعدی پی برده و بازگشتیم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :