این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

هوالجميل

سلام

درست روز دوم بهمن ماه بود که اینجانب حوالی ساعت چهاربعد از گذراندن هشت ساعت کاری متنوع ( متنوع از آن جهت که دستگاه فاکس بنده به خرابی پیوسته لذا مجبور به رفتن به اتاق مدیر بسیار محترم عامل گردیده و همچنین پشت کله مدیریت را از ابتدای شروع ارسال تا به انتها نگریسته و لذت بسیار از نهایت موهایشان برده و چه تنوعی که زبان از وصفش مانده است قاصر ) به همراه همکاری از همکارانم با لیوانی از ذرت مکزیکی در دست در میدان ونک در ایستگاه اتوبوس ایستاده و لحظاتی شگرف را از ساعت چهار و پانزده دقیقه قریب بر چهل دقیقه ناقابل ( ناقابل از این جهت که وقت خانم های به ظاهر شاغل ایرانی آنقدر ارزش دارد ، که پشکلی در یکی از مدرنترین خیابان های واشنگتن ) ایستاده منتظر یک فقره اتوبوس که ناگهان یک راس اتوبوس دیده شده و به علت بند بودن ایستگاه به دست و پای عده ای از مسافر قاپان به دلیل شگفت انگیزه نبودن افسر وظیفه شناس و رشوه نگیر در این میدان باشکوه ، راننده نتوانست اتوبوس را به ایستگاه رسانده و طی مراسم باشکوهی در های اتوبوس را در میان خیابان پرفیض ملاصدرا گشوده و فرمان حمله دادند . باری من و همکار دل نازکم( نفر دوم و سوم واقع در صف طویل اتوبوس ) شاهد حمله غریب و سلحشورانه مردم همیشه در صحنه مان شدیم و چه بسا به همشهریانمان غبطه خوردیم که چه آسوده با له کردن یکدیگر بر صحنه مبارزه می تازند و صندلی ها را اشغال می کنند . این شد که اینجانب که پس از هشت ساعت پر رفت و آمد در فضای متنوع محل کار به انواع عضلات و قوزک پایم فشاری دوچندان از درد آمده بود در میان اتوبوس بر پا ایستاده و لبخند می زدم و بر دلم حرف هایی از قبیل حرف هایی که چه بر زبانم بیاید چه نیاید تاثیرش فقط حضور درد در دلم بود مانده شده بود و چه بسا تا به همین امروز ..................................بله اينگونه بود و چون می گذرد غمی نيست . تا بعد

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :