این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

اينم يک شعر از م.آزاد ( خدا بيامرزد او را )

باد ها در گذرند

بايد عاشق شد و خواند

بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسي مي گذرد

بايد عاشق شد و رفت چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد
چه بيابانهايي ! بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر به حكايتها دل مي سپرند

پشت ديوار كسي درياواري بيدار

به زنان مي نگريست

چه زناني كه در آرامش رود

باد را مي نوشند

و براي تو براي تو و باد

آبهايي ديگر در گذر است
 بايد اين انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند

بايد عاشق شد و ماند

بايد اين پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسي مي گذرد

ميخواند بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند ................

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :