این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

به محتويات معده دريا قسم می خورم

که تا همين چند لحظه پيش قزل آلا نخورده بودم

-مادام به من يک دستمال می دهيد؟

- ژوزفين آرام دستهايش را پاک می کرد

-خون توی راهرو را چه کار کنيم .

فردا بهش فکر می کنم الان خيلی خسته ام .

انجيل رو بيار بايد بالای سر جسد يه آيه بخونم .

و بعد چون عيسی ديد که همه چيز به انجام رسيده است تا کتاب تمام شود گفت : تشنه ام * و در آنجا ظرفی پر از سرکه گذارده بود * پس اسفنجی را از سرکه پر ساخته و بر زوفا گذارده نزديک دهان او بردند* چون عيسی سرکه را گرفت گفت تمام شد و سرخود را پائين آورده جان بداد*

                                                     باب نوزدهم از انجيل يوحنا آيه ۲۸ تا ۳۱

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤
تگ ها :