این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

خلاصه .........

گیجم ، گیج از بوی کافور و کتاب ............

 

با این قطرهای بلند بلند که بستگی به قیمتش دارند .

 

 درهر حال من پهنای موجی که به گوشم می رسد را خوب به یاد دارم .

 

 دیروز از مقادیر چشمداشتی می گفت امروز از Ket ها و Bra های این مقادیر می گوید .

 

 نمی دانم آخر تمام این حرفها به کجا می رسد

 

 یعنی من می فهمم کدام خدای من است ؟

کجا خانه من است ؟

بر سنگ بنا شده یا نه ، زیر همین چادر سیاه است ؟

 

شاید اینهمه عدم قطعیت را به یک ذره یا موج سپردم ،

 

 گفتم برود هرچه دلش می خواهد پهن تر شود

 

تا بی نهایت عرفان نه تا بی نهایت کوانتم !        18/3/1380

------------------------------------------------- تمام

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٤
تگ ها :