این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

دست مرا بگیر ، همراه من بیا

شاید کسی نگفت ، ایندفعه را کجا ؟

هی دور می شویم ، دور از زمین و اشک

از خاک و خنده دور، سمت فقط خدا

آنجا کنار برج ، یک خانه بزرگ

در انتظار من ، در انتظار ما

با بغض هایمان یک جاده می کشیم

سوی بلوغ باد سوی ستاره یا ،...

یک صندلی زرد با تکه ای طناب

اول که می رود ، یا من و یا شما؟

فرقی نمی کند چشمان خود ببند

دست مرابگیر، دیگر نگو چرا ؟

دوستان اين غزل خيلی قديمی ولی من دوستش دارم .

خيلی خوشحال می شم نظر بديد.

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :