این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

سلام دوستان .نتونستم خيلی وقته بيام . حالا ادامه می دم :

و از اين همه اثبات که هی ثبت می کنند و رد می کنند هی از سرو کول من بالا می روند و اينهمه درد سر ديگر که به زور می آيند خودشان را دخيل می کنند و چه فکر ها که مارا دخيل کرده اند خسته ام ................

نه خير آقا جان برويد يک رئيس ديگری خودتان انتخاب کنيد

همان دفعه که به ارتعاشات دلم ارتعاشات صدای مردم ارتعاشات عکس ها ارتعاشات روشنفکرانه ارتعاشات دانشجويی و ارتعاشات بغض قبلی گوش دادم کافی بود

ديدم چه گل بزرگی بود به اين دستهای تاول زده . به چه نامی از اين دست  

بالاخره ما هم با همين ليتر های گران پيکار می کنيم ببينيم شايد يک هايزنبرگ ديگر بيايد قطعيتی بگويد و برود . 

دوبروی . لويی دوبروی تو ديگر تاريخ و فلسفه ات را می خواندی ما را در گير اين فوتونها نمی کردی که هی نمی دانم کجای دنيايند ؟

من کجای دنيايم ؟

کدام دنيا . کدام دنيای من است ؟ خانه ام ؟

خانه ام ويرانيست و می دانم که بر سنگ بنا نشده است .

زير همين چادر سياه که بالای سر خود نگه داشته ام تا باد و باران نبردش می مانم

گيجم . گيج از بوی کافور و کتاب ...............ادامه دارد

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :