این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

من اصل قطعيت خانه های سنگی را می فهمم

به کدام خدا بايد متوسل شوم برای خانه سيمانی ام !

خانه سيمانی در....

فکر می کردم بالاخره هايزنبرگ می آيد

به جای عدم قطعيت

قطعيت اين امواج سرگردان را به من می گويد

خيالم از همه سو راحت می شود

می روم چند پشتی می آورم

می گذارم زير پاهايم

هی کف پاهايم را به هم می مالم می مالم

آه می کشم

آه می کشم

ولی نمی دانم موج کجاست ذره کجاست ؟

من به کدام خدا متوسل شوم ؟ به کدام موج ؟ به کدام ذره ؟

گيجم انگار از بوی کافور و زعفران ....... هنوز ادامه دارد

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :