این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

و لحظه ها چه دور سرم می چرخند .

و من نوسان می کنم

هی با دوره تناوبم .

خدای کدام زندگی را باور کنم

به شما می گويم

کدام را ؟!

« پس هر که اين سخنان مرا بشنود و آنها را بجا آرد او را به مردی دانا تشبيه می کنم که خانه خود را بر سنگ بنا کرد و باران باريده سيلابها روان گرديد و باد ها وزيده بدان خانه زور آور شده خراب نگرديد زيرا که بر سنگ بنا شده بود» انجيل متی

ادامه دارد

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :