این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

مانده ام در گير پسکوچه های تنگ در گير در درهای در آمده از پاشنه هاشان

سر در نمی آورم

اينجا کجاست ؟

آنجا ملکوت کدام خداست ؟

خدای من خدای تو

         خدای ذره های کوچکتر از من

                خدای موجهای پهن و پيوسته که بستگی به آلفاهاشان دارند .

چقدر گيجم از بوی کافور و کباب کوبيده ظهر ..... ادامه دارد 

سلام . قطعه ای از يک شعر آويزان در دفترم بود . باقی بماند . تا بعد

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :