این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

جهان رودی می شود و از قلب من عبور می کند

جهان رودی می شود

و از قلب من عبور می کند

رگ هایم به آبشار می رسند و فوران می کنند

خون غلیظی که سنگها را می شوید

صدف ها را

تمساح ها را

و با نگاه تو

رنگ می بازد

و چون زمزمه ای در گوش ات می ریزد

پازلی هزاران تکه از آب

و شعبده ی رقیق دستهات...

می جوشم از گرده هایم

و ماده ببر پیری می شوم

که از رنجها پر می شود

رنج های دوست داشتنی ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :