این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

کافه آبنوس

در قاب من نیم رخ بودی

کافه آبنوس

مثل انیمیشن های دو بعدی

رنگ های فانتزی غروب پاییز

جعبه های رنگی جادویی

 

در قاب من نیم رخت

فنجانِ پری بود و یک کیک

اندوه فکر های نامعلوم

تنها به لبت می خورد و پس می رفت

 

در قاب من نیم رخت

از پله ها

کشاله کشید و رفت

بر بام های بی خیالی نامحسوس

بر تخت های منجمد

پرز ملافه ها

 

پیراهنت

در قاب من چهار خانه شد

نه خانه شد

جذام خانه شد

 

در قاب من نیم رخت حرف نمی زد

دیوار های کافه فرو ریخت

نه کافه ماند و

                 نه شعرم

 

ای کاش صورتت نقشی نداشت

بر زندگیت که یکسره فنجان بود

ای کاش دستهات فوت تمام کوزه گران را

بر رنج های صورت من نمی کشید

ای کاش تا لبت فاصله ای بود

اندازه های کوچک فنجان ها

ای کاش نیم رخت

پک می زد و بر بام بی خیالی ی نا معلوم

ملحفه می آویخت ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳
تگ ها : کافه آبنوس