این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

گویی کسی میان پله های نردبام و گنجشک های کوچک پر بسته

 فاصله انداخته .

دوستان سلام . حرفی نيست جز اينکه:

خاکستری می شوی

می ریزی

و یک اشتیاق غریب آلایش تن تفته ات را دیگر گون می کند

وقتی چشمان مردی را در سبدی از خاک اره و سبوس می بینی .

و تو از آن من نیستی

وقتی سرود ملی ات را بلند می خوانی

و سرود ملی ات از آن خودت نیست

وقتی می ریزی و خاکستری می شوی .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :