این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

اعضای من یک مشت استخوانِ پوسیده

بر پشت من سوار

از وسط خیابان بی هیچ واهمه

وقتی زنان پشت هم هورا می کشند

خون خودت پای خودت باشد

ما بی صدا به دنیا آمدیم

آنروزها که مادرم نبود

من بودم و یک زهدان سوخته

و شیطان که در گوشم قل هو ال له می خواند

از استخوانم زیپ و از پاهایم پاشنه های بلند بلند

مردم دارند روز به روز فر می خورند

کوچک می شوند

کور می شوند

رویاهاشان از دست می روند

و روز ها پی هم ...

زبانم لال اگر دیگر به دنیا بیایم.