شاید، اندوه من ناباورانه تر از آن نیست که تو فکر می کنی
شاید ، از بیراهه برویم بهتر است
شاید ، بیشه ها خالی از شیر باشند
شاید ، امروز را در دریاچه بشود شنا کرد
شاید ، عدم قطعیت زمین سمفونی ی جاری ی زندگی را از عقده های ژرف جاری کند
مردم از سوراخ در به هم نگاه می کنند
و خواب های بدشان را تعریف می کنند
یک سبد از این خودمانی شدنشان را پوست می کنم
بو می کشم و یکهو یک کشیده می آید توی صورتم
خدایان بی دلیل با وضوهای گرفته و نگرفته
سرزنش های بی کسی ، وقتی تنهایی جلوی آینه ...
لال شو
تصویر یک زن را در خودت ببین
تصویر بی حضور خودت را
و وقتی خودت را یافته ای میان این مردم
مردمی که به این مسابقه دعوتند
سبقت نگرفتنت را آنگونه تعبیر کن که یاخته هایت رقیق شوند
بریزند روی این موزائیک
تی بکش
تی بکش تا براق شدنم
صفحه اصلی این روزنامه دارد از جنازه می نویسد و چقدر بین اینهمه علت گرفتار شده ام
خطاهایت را برابرم
و جامعه را برابرت می گذرم
کور شو
صدای یک زن را در خودت گوش کن
صدای بی حنجره ات را
و وقتی خودت را میان جمعیتی یافتی
فقط فریاد بزن
خودت را انکار کن
و تمام قبیله ات را قلاب سنگ .
از ناودان شهر خون می ریزد .

