به یک مزرعه دار از تو پرسیدم
راهی بود که انتها نداشت
با دست نشانم داد و لبخند مرا ندید
به تو فقط گفتم نرو و تو لبخند زدی و من لبخندت را دیدم
استقامتم دارد به هیچ می رسد
به خاله بازی های قرن کودکی ام بر می گردم
جنینی می شوم
می روم در رحم مادرم
می روم و بند نافم را میک می زنم
ترشحات مغزم را زیر دندانم حس می کنم
کهنه پاره های سالهای پیش هم دیگر به دادم نمی رسند
انزجار می کشیدم
انتقام می کشیدم
به تو فقط گفتم نرو
تو رفتی و یک مزرعه دار لبخند مرا ندید
من تنها از آن جاده آمدم
به تو رسیدم و حالا دارم بر می گردم
غضروفم بوی چوب سوخته گرفته
بوی پشکل
بوی علف
بوی همان جاده که انتها نداشت
رنگین کمان از دور هم قشنگ است
تو برو و کلکته را به همین دهکده بسپار
انبوه سالیان ویرانی ام
که اتوبوس ، دو طبقه داشت و خانه ها یک طبقه بودند
انبوه سالیانی که هیچ نمی خواهمشان
فقط بند نافم به آن گیر کرده است .

