این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

ما از میان حادثه های زیادی جان سالم بدر بردیم . دوستانمان ، خانواده مان . ما خوب طاقت آوردیم . ما خوب فکر می کردیم اما همیشه خوب نمی شد .ما فکر می کردیم که خوب عمل می کنیم اما همیشه عمل مان موجه نبود .

ما سالها جنگیدیم و می جنگیم و انگار این خاک را باخون ، آتش و سر نیزه باید نگه داشت . ما فکر کردیم به نسل آینده ، به فرزندانمان ، عده ای گفتند رای بدهید ، عده ای گفتند نه ، تمام مردان و زنانی که در طول عمرشان شناسنامه ای پاک پاک داشتند گفتند این بار انتخاب می کنیم تا برایمان انتخاب نکنند ، اما رکب خوردیم و عجیب و غریب شد که فریب خوردیم . نمی گویم فریبمان دادند زیرا که ما همیشه این را می دانستیم و امتحان کرده بودیم ولی هیچگاه پای صحبتهای پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هامان ننشستیم و همیشه دلمان می خواست و می خواهد که خودمان با عقل کوچک و شعور اندک سیاسی مان به کشورمان و جامعه مان کمک کنیم و گمانمان می برد که این جامعه و قوانینش آنقدر دموکرات هست که ما بتوانیم اعتراض کنیم به انتخابی که در واقع نکرده بودیم اعتراض کنیم و اعتراضمان آرام باشد ، خاموش باشد . حرف نزند ، ولی بگوید . جنگ نکند ، ولی نیزه و سپر نشان دهد . فریاد نزند ولی گوش همه را کر کند .

ما مردم مجبوری هستیم و این را خوب می دانیم و دولت عظیم الشان ما دوباره آن را به مانشان داد . شاید در سال های گذشته به شکل پنهانی تری گولمان می زد ولی اینبار رک و راست مجبور بودنمان را به ما نشان داد با قطع SMS ، تلفن ، اینترنت و بستن تمام سایتها غیر از سایتهایی که باید .

وقتی در خیابان می بینی حکومت نظامیست ، گارد ویژه با چماق و باتوم و اسلحه در تمام خیابان ها ایستاده اند و یا مردمی شعار می دهند و یا می بینی که دختر و پسری را می کُشند و یا صدای تیر می شنوی و آتش سوزی می بینی و ازدحام مردم و همه و همه را به چشم خود می بینی  بعد می آیی خانه ، تلویزیون فیلم کمدی پخش می کند و نمایشی از گل و بلبل را باید نظاره گر باشی ، مجبوری .

وقتی در تلویزیون این رسانه ی ملی و مردمی می شنوی که آشوبگران و اغتشاشیون بانکها را غارت می کنند و به آتش می کشند و 10 نفر را کشته اند و 20 نفر را زخمی کرده اند و اینها ارذل واوباش هستند و بعد می آیی در خیابان می بینی گارد ویژه و مامور ضد شورش با باتوم و چماق شیشه ی تمام اتومبیل های جلوی دستشان را می شکنند و عده ای تخریب چی ( نه از مردم عادی ) دارند شیشه ی بانک ها را می شکنند و یا سطلهای زباله را آتش می زنند ، مجبوری .

وقتی در یک سایت که نمی دانم چرا فیلتر نشده است می خوانی اراذل و اوباش و اغتشاش گران 27 نفر را کشته و زخمی کرده اند ولی در همه سایتهایی که اگر دروغ است نمیدانم چرا فیلتر شده است می خوانی که لباس شخصی ها و تک تیراندازها از داخل مقرهاشان و از روی موتورهاشان به راحتی به مردم شلیک کرده اند و آنها را کشته اند و عکس تک تکشان را با کلت هایشان می بینی ، در واقع مجبوری .

وقتی دختری را افتاده  غرق در خون که به دست یک لباس شخصی کشته شده می بینی و فقط می توانی گریه کنی ، مجبوری .

وقتی بشنوی که جوانهای معترض شهرت را حتی در بیمارستان در حالیکه زخمی و خونی هستند دستگیر می کنند و به ناکجا آباد می برند ، مجبوری .

وقتی در خیابان خشونت تمام را در قبال مردم شهر ببینی و از تلویزیون صدور حکم تیر مردم را اعلام کنند ، مجبوری .

این همه دروغ برای چیست ؟ برای قدرت ، برای ثروت ، برای چیست ؟ما واقعا کدام را باید باور کنیم ، آنچه که چشممان می بیند و یا دیگران چشمشان دیده و برایمان می گویند یا آنچه که در رسانه ی ملی و مردمیِ کشورِ به ظاهر جمهوریمان به ما ارائه می دهد .

در کشوری که جان مردم پشیزی نیارزد به راستی آیا می توان زندگی کرد ؟

در کشوری که مقام اولش بیاید و دو دستگی را به صورت علنی ایجاد کند و مردم را به جان یکدیگر بیاندازد آیا می توان به راستی نفس کشید ، یا آنقدر باید خفه شوی تا بمیری ؟

واقعن باید کاری کرد ، چاره ای اندیشید ، آیا در تمام کشور های جهان جواب به اعتراض مردم قتل عام و خشونت است ؟ آیا اعتراض مردم به صورت آرام و خاموش را با باتوم و سرنیزه جواب می دهند ؟ آیا نگاه تمام دول جهان به خشونت تا این حد عادی است ؟ آیا سران ممالک دیگر در رسانه ی جمعی شان به یکدیگر انگ دزدی و دروغگویی می زنند ؟ آیا در ممالک دیگر هم به این میزان تقلب و تخلف در آمار داریم ؟ آیا در کشورهای دیگر هم به این اندازه مردم را فریب می دهند ؟ نمیدانم شاید زندگیمان یک فریب بزرگ است .

از کشوری که در آن به دنیا آمده ام ، تنها از این کشور سوال می کنم :

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم کرد ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟