این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

و متن یک چیزی را دوانده بود روی چاله چوله های مغزم

یک چیز لزج

یک چیز بی تفاوتی که حل می شد در ثانیه های بیداری و خواب

متن وقتی کوچکترین عاداتم را بر قوری چای نوشته

بر دستمال کاغذی

بر یک تکه کاغذ که تا شده بود

میان این همه آدم درست جلوی در ظهیر الدوله تو توی قفس پرنده ای نشسته بودی و آواز می خواندی

گفتم نخوان و تو نک می زدی به این دانه های ارزن

ارزان تبارمان را فرو خته بودیم

 

-دلم می خواهد از این مملکت بروم

-دنبال چه هستی – می دانی ؟

 

دنبال راهی ام بر تیغه های بغض گرفته ی مادرم

دنبال راهی ام طولانی

باز نگردم،

نه خسته بازگردم

نه ، باز نگردم

سابقن از ارتفاع افتاده ام و ممنوع الخروج شده ام از درهای وجودم

سابقن بی دلیل می خندم

سابقن بی دلیل می گریم

بر تصویر این مادمازل نقش دختری را می بینم که آغوشش بر لبه های تیغ باز است

جنایتی از نوع فانتزی

بر قراضه های بی دلیل شهر

زیر این آوار کشته نداده بودم

هر چند از تا بیدن خورشید هم بیزار شده ام

از ابر

بربام های

بر بامهای نم کشیده

بر بام های قیرگونی شده

قیر از بدنم می ریزد و تحمل این متن را ندارم

نه ، دیگر ندارم

متن از صداقت من خالی بود

متن بر وجهه من می خندید

متن مرا می خورد

متن لایه های زیرین زندگی بود در حالیکه تو خودت بودی و مردم از روی تو می گذشتند بدون ویرایش

بدون نقطه ، بدون پرانتز

و تمامم بدون عطف روی زمین ریخته بودند

تو رد نشدی

تو ، توی قفس نشسته بودی و آواز می خواندی:

                   " آه ای دوچرخه  ،این متن جای پا زذن ندارد دو چرخه "