این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

هو

چند روز پیش بود ( این اولین خاطره ی زندگی در سال 88 است اونم چه سال اصلاحی در چه الگویی و چه مصرفی ) که توی یه تاکسی نشستم . متاسفانه به علت شلوغی و نبود تاکسی و خلاصه اینکه وضع ناجوری بود و بر خلاف میل باطنی و عملکرد همیشگی ام مجبور شدم تاکسی ای که صندلی یِ جلویش پر است و انتخاب کرده و به همراه دو آقای از ولایت آمده ای در اتومبیل بنشینم .

 

آهنگ روی صحنه :بخورم تو رو ، تو که لبهات طعمه توت فرنگیه ، بخورم تو رو تو که چشمات به این قشنگیه ، بخورم تو رو رنگ قرمز پوشیدی جیگر شدی ، بخورم تو رو والی آخر...

 

آقایون داخل تاکسی که در کنار بنده نشسته بودند گویا بسیار فیض زده شده بوده و به شدت می خندیدن و در قسمتهایی از آهنگ تکرار هم در کار بود .خلاصه هنوز پاسی ازاین آهنگ زیبا نگذشته بود که آهنگ بعدی با جلوه ای متفاوت تر شروع شد :

تو که عروسکی تو که ملوسکی دییونه ی اون چشاتم ... چه جوری؟ چه جوری ؟ اینجوری ...... و  بچرخون اون کمر و ....

و دوستان داخل تاکسی مشعوف تر شده بودند و اینجانب بسیار منزوی تر از پیش با فاصله ای 2 متری از دوستان محترم در ماشینی تقریبن 5/1 متری نشسته بودم چنانکه گویی داشتم از پنجره به بیرون می پریدم .

 

در اواسط آهنگ دوستانِِ خندان و شادابمان با انرژی ی مضاعف از اتومبیل پیاده شده و رفتند . بعد از چند لحظه Sosy mankan ( پدیده ی امسال ) شروع به خواندن کرد که با تلفیقی از سخنان آقای تاکسیران رشته ی سخن Sosy عزیزمان از دستمان در رفت و ملتفت آقای تاکسیران شدیم .

 

بعله ، اینم از جوونهای ما ( اشاره به پسر موتور سواری که روی موتور نشسته بودند و موهایشان به بالا متمایل و سیخ شده بود و شلوارشان جوری بر روی باسن کوچکشان قرار گرفته بود که لباس زیرشان با مارک ورساچه نمایان شده بود )( با در نظر گرفتن اینکه خود آقای راننده ی تاکسی 30 سالی بیشتر نداشتند ) . اینم شد طرز لباس پوشیدن آخه ، زشته بابا ،حالا خواهرمونم تو ماشینِه ولی دیگه مرد که نباید این کارا رو بکنه .زیرابرو ورمیدارن ، آرایش می کنن . این چیز میزا مال زنهاس ، زنها این چیزا رو میمالن و این کارارو می کنن که قشنگ بشن که بپسندنشون .

البته خیلی از دختر خانم ها هم دنبال همچین تیپ هایی هستن و خوششون میاد ها.

 

شخص بغل راننده : بعله ولی خب همه چیز هم نمیشه تقصیر جوون ها انداخت .

منم که دیگه تقریبن له شده بودم ( خودمم ناراحت شدم ) در خواست ایستادن کردم و از تاکسی پیاده شدم .

 

درک عمیق خودم از این ماجرا خیلی سطحی بود ، به طوری که با دیدن مغازه هایی که برای دیدن آنها این همه خفت و خاری و تحمل کرده بودم ، همه چیز از یادم رفت و بعد از اینکه خریدم انجام شد سعی کردم به تجزیه تحلیل بپردازم .

باید بگم ، البته به زبان ساده : اینم از کشور مردها ، نه خیر دنیای مردها .