هو
همیشه بر فراز این کوه راه رفتن نشانه ای از اوج برای تو نیست
وقتی جاده های طویل از این دیار داشتند می گذشتند
هر لحظه خود آن لحظه را در برگرفته بود و راه معنای خود راه بود
من فقط کس دیگری بودم
وقتی گریه نمی کردم و حرف می زدم
آشیانه ی من فقط سکوت را به من آموخت
و مادرم صبر را
کاش پرنده ها برای درختان لالایی می خواندند
و نارنج برای چاقو
و دست برای نوازشت آماده بود
و قناری ها در خواندن به سبقت .
از نسل نادر شاه بودند اسب ها
و اقوامشان بر باریکه های چوب راه می رفتند
اندازه های مردن من تابعیت نداشت
از بودن
شدن
رفتن
عمرم را که به گمانم با ارزش است
بی ارزش تباه کرده ام و گویا تمام تباهی ام از گل و لای پر است
گل و لایِ بودن
شدن، رفتن .

