این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

سال نو پیش پیش مبارک

در لابه لای سالها گم شدم . انگار دیگه تشخیصم از سال نو فقط رفتن همسرم به مسافرت شده و تنهایی من توی خونه .

یاد روزهای قدیم هم انگار بعضی وقتها رو نمایی می کنن .سالهای پیش روز اول سال جدید که ما با لباسهای بیش از حد نویی که شاید همون دیروز یا پریروزش خریده بودیم و شایدم اصلن همون هفته ی پیشش تولید شده بود ، به خونه پدر بزرگِ خدابیامرزم می رفتیم و مامان بزرگم آش رشته درست می کرد و با انداختن یه سفره ی بزرگ از سر اتاق تا ته اتاق تمام خاله ها و خواهر زاده ها و برادر زاده ها می نشستیم و شاید با نفرتی که ممکن بود یکی از یکی دیگه داشته باشه در کنار هم به احترام پدر بزرگ و مادر بزرگمون آش نوش جان می کردیم .اونموقع ها موقع رفتن که دیگه غروب شده بود پدر بزرگم به ما پول های تا نخورده ای عیدی میداد که بوی عیدی میدادن .

واقعن روز های غریبین برام . دلم نمی خواد هیچوقتِ خدا به اون موقع ها برگردم ولی خاطرش و فقط در اندازه های یه خاطره دوس دارم .

حالا هم که دیگه ما خودمون (منظورم خواهر ها و برادراس ) یه قبیله ی بزرگ شدیم و حکومتی داریم . اول به دیدن مامان بابای خودمون میریم و دومش به دیدار مامان بزرگمون .

هر چیزی باید نوید خودشو داشته باشه ولی انگار بعضی روزا برام نوید خودشونو از دست دادن . شاید 2 سال پیش رفتن شوهرم به یه سفر 15 روزه فقط دل تنگی و دوری بود ولی حالا استرس و اضطرابم به انتهاش پیوند زده شده .

انگار عید باید نوید دیدار اقوام و داشته باشه ولی دیگه حتا اشتیاقی برای دیدن خیلی از آدمهایی که چند سال پیش جزو اقوامم بودن و از دست دادم .

شاید خیلی ها اینجوری باشن و عید و دید و بازدید ها صرفن براشون یه انجام وظیفه ی زورکی باشه و یه رودرواسی با فامیل و دوست و آشنا و در و همسایه .

کلاً ما همه چیزمون یه بوی غریبی به خودش گرفته .دیدار های زورکی ، آشنایی های قراردادی ، ارتباط به خاطر درد تنهایی، سفر رفتن صرفن به خاطر وقت گذروندن ، ارتباط نداشتن به دلایلی با افرادی که دوستشون داریم ولی اونها خودشون و کنار می کشن ، ارتباط داشتن با کسایی که فکر می کنن دوستشون داریم ولی در واقع بهشون احترام می زاریم و درک متقابلی از ارتباط و احترام از طرف همدیگه نسبت به هم داریم ، پر کردن وقتمون با دنیای مجازی ، منفعل شدن درونی نسبت به همدیگه ، گریه کردن توی دستشویی ی اداره و قسمت نکردن ناراحتیت با همکارت که فکر می کنی شاید از همون نقطه ضعف تو سوء استفاده کنه و شایدم درس فکر کنی ، دروغ گفتن برای اینکه گیر نیفتیم ، گیر کردن میون ترافیکی که هیچوقت بهش عادت نمی کنیم ، انتقاد های غیر اصولی از فک و فامیل و دوست و آشنا دقیقن جوری که نفهمن و اساسن از پایه انتقاد بدون کاربردی ی ، سرکوب لذت هات با وجود کوچک بودنشون به خاطر عرف عمیق اخلاقی شرعی روحی ی که خودمون به دست خودمون توی جامعه و ذهن هامون به وجودش آوردیم ، خاموش کردن تموم اشتیاق جوون هایی که تا دیروز فکر می کردن چهارشنبه سوری یه سنت و باید اجرا بشه ولی حالا به بمب گذاری تبدیل شده ، اجرا کردن بزرگترین کارناوالمون توی کوچه و خیابان که بر عکس تمام کشورهای دنیا یه جشن نیست بلکه یه عزاداریه ( دهه ی محرم ) ، به رخ کشیدن تعداد ماشین هامون به دوست و فامیل و همکارو بقیه ...با وجود هر چند هزار تومان شدن هزینه بنزین ،بی تفاوت نشون دادن خودمون به خیلی چیزها به خاطر دفرمه نشدن ژستمون ،سرکوب احساساتمون وقتی به مرور زمان میبینی اون چیزا فقط برای تو ایجاد احساس می کنن و برای بقیه پیش پا افتاده ترین چیزها هستن ،

کار کردن از صبح تا شب بدون اینکه بدونی خب بعدش قراره چی بشه ، فکر کردن به مرگ وقتی تنها تصورت از عزرائیل همون نقاشی هایی باشن که تکلیف همه چیز و دوس دارن معلوم کنن در حالیکه تکلیف همه معلومه ، بزرگ کردن بی جهت هویت باستانی ی مزخرفی که چه داشته باشیم و ثابت بشه و چه نداشته باشیم علناً هیچ فرقی به حالمون ( و به احوال کشورمون )نمیکنه ، حول حالنا الی احسن الحال

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :